زبون کشی

لغت نامه دهخدا

زبون کشی. [ زَ ک ُ ] ( حامص مرکب ) زبون کش بودن. زیردست آزار بودن. مظلوم کشی. حق کشی در مورد زیردستان و مظلومان. رجوع به زبونکش شود.

جمله سازی با زبون کشی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 تو آن زبون کشی که گه قتل سرکشان میلی به عاشقان زبونت نیافتم

💡 تیغم به زبون کشی چو مانوس نبود در قبضهٔ قدرتم جز افسوس نبود

💡 کشتی مرا ز کینه به تیغ زبون کشی گویا نشد دچار کس از من زبون ترت

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران