زبنیان

لغت نامه دهخدا

زبنیان. [ زِ ] ( اِخ ) قریه ای است بری. از آنجاست قوام ابوعبداﷲ محمدبن ابراهیم. ( تاج العروس ).

جمله سازی با زبنیان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 پی خرابی دل سیل عشق بنیان کن رسید و کند زبنیان بنای هستی من

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران