زبان گویا

لغت نامه دهخدا

زبان گویا. [ زَ ] ( ص مرکب ) بلیغ و سخن ران و متکلم. ( ناظم الاطباء ).
زبان گویا. [ زَ ن ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) زبان سخن گو. زبان گشاده. مقابل زبان کند. زبان الکن. زبان گنگ.

فرهنگ فارسی

زبان سخن گو مقابل زبان کند

جمله سازی با زبان گویا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سرشکم با زبان گویا حدیث یار می‌گوید حسد بر دیده دارم، وقت دیدارست پنداری

💡 مگر گردیده سوسن را زبان گویا به مداحی، که می خوانند در بستان مدیح شاه اوادنی

💡 حال گویاست اگر تیغ زبان گویا نیست شکوه و شکر به فرمان زبان تنها نیست

💡 بی طرب خوشدل طیور و بی‌طلب جنبان صبا بی دهن خندان درخت و بی زبان گویا چمن

💡 لحظه‌ای زین پیش چون شمعم سراپا در گرفت حرفم آن آتش زبان را بر زبان گویا گذشت

💡 ز فر مدح تو صد منت است بر خسرو ضمیر مدح سرا و زبان گویا را

حروف الفبا یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
سرزمین یعنی چه؟
سرزمین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز