زبان داشتن

مترادف‌ها

سخن گفتن، صحبت کردن، تکلم کردن

لغت نامه دهخدا

زبان داشتن. [ زَ ت َ ] ( مص مرکب ) دارای زبان بودن. زبان داری. || قدرت تکلم داشتن. مقابل زبان بستگی. بی زبانی بمعنی ناتوانی از سخن:
اگر مرده مسکین زبان داشتی
به فریاد و زاری فغان داشتی.سعدی ( بوستان ).رجوع به زبان دار و زبان داری شود. || زبان داشتن با کسی. رجوع به زبان شود.

فرهنگ فارسی

قدرت تکلمداشتن مقابل زبان بستگی

جمله سازی با زبان داشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 فریاد که بردیم ز نامحرمی خلق اندوه زبان داشتن و لال نمودن

💡 او با قدرت سخنوری و زبان داشتن، توانست مخاطبان خود را به راحتی مجذوب سخنان پرشور و تاثیرگذار خود در آن مراسم رسمی کند.

💡 در رقابت‌های ادبی، کسانی که از قدرت کلام و زبان داشتن برخوردارند، معمولاً شانس بیشتری برای برنده شدن در جوایز بزرگ دارند.

💡 او همیشه تاکید داشت که زبان داشتن و استفاده از کلمات دقیق، از بروز سوءتفاهم‌های غیرضروری در روابط اجتماعی جلوگیری می‌کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران