زبان داری

مترادف‌ها

زبان‌درازی، پرحرفی

متضادها

سکوت

لغت نامه دهخدا

زبان داری. [ زَ ] ( حامص مرکب )زبان دار بودن. رجوع به زبان دار و زبان داشتن شود.

فرهنگ فارسی

۱ - سخنگوی فصیح و بلیغ. ۲ - آنکه بجز زبان مادری خود یک یا چند زبان دیگر بداند. ۳ - شاگرد معلم.

جمله سازی با زبان داری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ور زانکه بری زبان داری تنها نه زبان که جان نداری

💡 گر زبان داری به ذکر دوست جاری کن مدام در دهن دانی نه از بهر حکایت گفتنست

💡 چو تو تیغ زبان داری گهربار بیا ای ابر روحانی گهر بار

💡 چسان نسبت دهم پروانه را ای شمع با سوزت تو آتش بر زبان داری و او آتش به جان دارد

💡 فرخی زیبد و واجب بود و هست سزا که همه سال بدین شکر زبان داری تر

💡 یک زبان داری و صد عشوه‌گری من و صد جان ز پی عشوه خری

💡 او با وجود هوش بسیار بالا، به دلیل زبان داری و پاسخ‌های تندش، همواره روابط خود را با همکاران در محیط کار دچار تنش می‌کند.

💡 در مناظره‌های سیاسی، برخی افراد از زبان داری و کنایه‌های تند استفاده می‌کنند تا مخاطبان را تحت تأثیر قرار دهند، که این کار درست نیست.

💡 مادرش همیشه به او یادآوری می‌کرد که نباید با این زبان داری و لحن تند، باعث رنجش عزیزان و از دست رفتن دوستان خود بشود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران