لغت نامه دهخدا
زبان داری. [ زَ ] ( حامص مرکب )زبان دار بودن. رجوع به زبان دار و زبان داشتن شود.
زبان داری. [ زَ ] ( حامص مرکب )زبان دار بودن. رجوع به زبان دار و زبان داشتن شود.
۱ - سخنگوی فصیح و بلیغ. ۲ - آنکه بجز زبان مادری خود یک یا چند زبان دیگر بداند. ۳ - شاگرد معلم.
💡 ور زانکه بری زبان داری تنها نه زبان که جان نداری
💡 گر زبان داری به ذکر دوست جاری کن مدام در دهن دانی نه از بهر حکایت گفتنست
💡 چو تو تیغ زبان داری گهربار بیا ای ابر روحانی گهر بار
💡 چسان نسبت دهم پروانه را ای شمع با سوزت تو آتش بر زبان داری و او آتش به جان دارد
💡 فرخی زیبد و واجب بود و هست سزا که همه سال بدین شکر زبان داری تر
💡 یک زبان داری و صد عشوهگری من و صد جان ز پی عشوه خری