روی زرد
مترادفها
رنگپریده
لغت نامه دهخدا
روی زرد. [ زَ ] ( ص مرکب ) زردروی. ( یادداشت مؤلف ). ترسان. بیمناک. کنایه از پریشان و زار و ناتوان است:
من از بینوایی نیم روی زرد
غم بینوایان رخم زرد کرد.سعدی ( بوستان ). || شرمسار. شرمنده. خجل. ( ناظم الاطباء ):
چرا گوید آن چیز در خفیه مرد
که گر فاش گردد شود روی زرد.سعدی ( بوستان ). || تباه و ناسازگار:
ز گفتار او هیچگونه مگرد
چو گردی شود بخت تو روی زرد.فردوسی.
فرهنگ عمید
۱. زرد چهره.
۲. [مجاز] شرمسار، شرمنده، خجل.
فرهنگ فارسی
زرد روی. ترسان. بیمناک
جمله سازی با روی زرد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اندر آن زورق دو مرد زرد روی زرد رو عریان بدن آشفته موی
💡 به روی زرد هر گردی ازین راه که میبینی نشان مرد راه است
💡 چون تو بود ای ماه از تو روی زرد چون تو بود ای از تو دل خون آفتاب
💡 یلان را بباشد همه روی زرد چو لرزه برافتد به مردان مرد
💡 مگو رنگی ندارد جامی از عشق سرشک سرخ و روی زرد من بین
💡 نماند از می وصل تو سرخرویی من که در خمار غمم غیر روی زرد نماند