لغت نامه دهخدا
رمنده. [ رَ م َ دَ / دِ ] ( نف ) رم کننده. آنچه یا آنکه خوی رمیدن دارد. جانور رموک: اوابد؛رمندگان. ( ربنجنی ). رجوع به رمیدن شود:
رمنده ددان را همه بنگرید
سیه گوش و یوز از میان برگزید.فردوسی.
رمنده. [ رَ م َ دَ / دِ ] ( نف ) رم کننده. آنچه یا آنکه خوی رمیدن دارد. جانور رموک: اوابد؛رمندگان. ( ربنجنی ). رجوع به رمیدن شود:
رمنده ددان را همه بنگرید
سیه گوش و یوز از میان برگزید.فردوسی.
آن که می ترسد و می گریزد، رم کننده.
( اسم ) ۱ - آنکه رم کند کسی که بترسد و بگریزد. ۲ - آنکه به سبب نفرت احتراز کند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز شاخ خویش سمن تافت چو ستاره روز ز باغ همچو شب از روز شد رمنده غراب
💡 غرمی رمنده بود مرا طبع و این شگفت کاندر بسیط مهر تو به آسودگی چرید
💡 مجنون که بود قافله سالار وحشیان هرگز نداشت ا زتو غزالی رمنده تر
💡 چنین مردمانی ز مردم بری رمنده ز مردم چو دیو و پری
💡 جهنده از بر پیکان چو مرغ از مضراب رمنده از دم خنجر چو گوی از محجن