راض

لغت نامه دهخدا

راض. ( ص ) زن بمزد. ( ملحقات لغت فرس اسدی ). || زنی را گویند که پنهانی قحبگی کند. ( ملحقات لغت فرس اسدی ). در ملحقات فرهنگ اسدی چاپ اقبال این کلمه را با کلمه ٔ«تاض ». و چند کلمه دیگر مختوم به «ض » آورده و درباره یکی از آنها گوید پهلوی است. رجوع به تاض شود.
راض. [ ضِن ] ( ع ص ) خشنود. ( از تاج العروس ). رجل ُ راض؛ مرد خشنود. ج، رُضاة. ( منتهی الارب ). مرد خشنود. ج، رضاة. ( آنندراج ). ج، رضاة و رَضی و اَرضیاء. ( از تاج العروس ). راضی. || ضد خشم گیرنده. ج، رضاةو راضون. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به راضی شود.

فرهنگ فارسی

خشنود.

جمله سازی با راض

💡 . قال سفیان بن عیینة: و کذلک من اظهر الشکوی الی الناس و هو راض بقضاء اللَّه لا یکون ذلک جزعا، کما

💡 فَهُوَ فِی عِیشَةٍ راضِیَةٍ. ای ذات رضا کلابن و تامر. و قیل: راض صاحبها کیوم صائم و لیل قائم.

💡 عندک راض و الرّأی مختلف‌

میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
بزک دوزک یعنی چه؟
بزک دوزک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز