رنجگی

لغت نامه دهخدا

رنجگی. [ رَ ج َ / ج ِ ] ( حامص ) رنجیدگی. آزردگی:
دل گسسته داری از بانگ بلند
رنجگی باشدت و آزار و گزند.رودکی. || ماندگی. کوفتگی:
بیاسود و از رنجگی دور شد
وز آنجا به شهر فغنسور شد.اسدی.|| بیماری. رنجوری: افضل الدین ابوحامد احمد الکرمانی گوید که مرا رنجگی بود و در خدمت رکاب نتوانستم بود و مقام متعذر شد با رنجوری... سی روز بر فراش بماندم. ( تاریخ سلاجقه کرمان ).

فرهنگ عمید

رنجیدگی، آزردگی، رنجوری.

فرهنگ فارسی

رنجه شدن رنج دیدن.

جمله سازی با رنجگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زمین گرم و نرم است و روشن هوا بدین رنجگی نیست رفتن روا

💡 وز آن جا به شهر فغنشور شد بر آسود و از رنجگی دور شد

ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
انسجام یعنی چه؟
انسجام یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز