لغت نامه دهخدا
رانده و مانده. [ دَ / دِ وُ دَ / دِ ] ( ترکیب عطفی، ص مرکب ) کنایه از شخص بدبخت وامانده.
- امثال:
- رانده و مانده هفتاد و دو ملت؛ از همه جا رانده ومانده. ( یادداشت مؤلف ).
از اینجا رانده از آنجا مانده.
رانده و مانده. [ دَ / دِ وُ دَ / دِ ] ( ترکیب عطفی، ص مرکب ) کنایه از شخص بدبخت وامانده.
- امثال:
- رانده و مانده هفتاد و دو ملت؛ از همه جا رانده ومانده. ( یادداشت مؤلف ).
از اینجا رانده از آنجا مانده.
کنایه از شخص بد بخت وامانده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من چراغ نوربخشم بر سر دریای ژرف نور هر سو رانده و مانده سیه پیرامنم
💡 بیش از همه کس و از همه کس کم مائیم رانده و مانده دوده آدم مائیم