لغت نامه دهخدا
خوشرنگ. [ خوَش ْ / خُش ْ رَ ] ( ص مرکب ) هر چیز که دارای رنگ و رونق نیکو و مطبوعی باشد. ( ناظم الاطباء ):
نخلستانی است خوب و خوشرنگ
در هم شده همچو بیشه تنگ.نظامی.بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت.حافظ.
خوشرنگ. [ خوَش ْ / خُش ْ رَ ] ( ص مرکب ) هر چیز که دارای رنگ و رونق نیکو و مطبوعی باشد. ( ناظم الاطباء ):
نخلستانی است خوب و خوشرنگ
در هم شده همچو بیشه تنگ.نظامی.بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت.حافظ.
دارای رنگ خوب.
( صفت ) ۱ - آنچه که رنگش نیکو باشد. ۲ - هر چه که دارای ظاهری آراسته و مطبوع باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 داد باد صبح رنگین مژدهای از نوبهار گفت پیغام خوش رنگ شفق در لالهزار
💡 عید است و کرده دلبر من دست و پا خضاب خوش رنگ تازه ریخته از بهر دل بر آب
💡 ای باده خوش رنگ و بو بنگر که دست جود او بر جان حلالت میکند بر تن حرامت میکند
💡 آسمانی خورد گویا غوطه در خون شفق از وفور لاله و گل بسکه خوش رنگ است کوه
💡 فشاند رشحه چو ابر بهار عشق ببستان شکفت صد گل خوش رنگ و بو زخار محبت