دردخوار
مترادفها
رنجور، بیمار، دردمند، رنجکشیده
متضادها
خوشایند، دلنشین، آرامشبخش
لغت نامه دهخدا
دردخوار. [ دُ خوا / خا ] ( نف مرکب ) دردخوارنده. دردآشام. دردنوش. که دردخورد. شرابخوار. شرابخوار قهار. || کنایه از مردم فقیر و دون و فرومایه. ( برهان ) ( آنندراج ):
تلخ جوانی یزکی در شکار
زیرتر از وی سیهی دردخوار.نظامی.بسکه خرابات شد صومعه صوف پوش
بسکه کتب خانه گشت مصطبه دردخوار.سعدی.|| کنایه از زمین که به عربی ارض گویند. ( برهان ) ( آنندراج ). و رجوع به دردآشام شود.
فرهنگ عمید
۱. خورندۀ درد، دردمند.
۲. فقیر، مستمند.
کسی که درد شراب را بخورد، دردآشام، خورندۀ درد.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - فقیر تهی دست. ۲ - دون فرو مایه. ۳ - ارض زمین.
جمله سازی با دردخوار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دلم به صحبت مستان و شاهدان خو کرد نشان تقوی ازین رند دردخوار مجوی
💡 چو رضای او در آنست که دردمند باشم غم و درد او نصیب من دردخوار بادا