لغت نامه دهخدا
دانامرد. [ م َ ] ( اِ مرکب ) مرد دانا. خردمند. دانشمند. عالم. دانشی مرد:
مرد دانا شود زدانا مرد
مرغ فربه شود بزیر جواز.ناصرخسرو.
دانامرد. [ م َ ] ( اِ مرکب ) مرد دانا. خردمند. دانشمند. عالم. دانشی مرد:
مرد دانا شود زدانا مرد
مرغ فربه شود بزیر جواز.ناصرخسرو.
مرد دانا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هست ماند به علم دانا مرد نیست گردد به جاهلی نادان
💡 هرچه معطی خلق باشد پیش او سائل بود هرچه دانا مرد باشد پیش او نادان بود
💡 اندک اندک شود مصاحب دانا مرد که بر کند دل ز صحبت نادان
💡 وان کجا ترسد که حجتهای تو نادان گرفت گرچه دانا مرد چون ترسان شود نادان شود
💡 شد به صحرا برون نه دانا مرد از پی دفع رنج و راحت فرد