خوش باش

لغت نامه دهخدا

خوش باش. [ خوَش ْ / خُش ْ ] ( نف مرکب ) خوشباشنده. || خوش آمد که تملق باشد. ( لغت محلی شوشتر، نسخه خطی ). || خوش آمدگو:
بغفلت عمر شد حافظ بیا با ما بمیخانه
که شنگولان خوشباشت بیاموزندکاری خوش.حافظ.
خوش باش. [ خوَش ْ / خُش ْ ] ( اِ مرکب ) زمینهایی که بکسی که طرف میل باشد می بخشند بشرطی که آن شخص چیز کمی بصاحب داده و در وقت احضار بخدمت دیوانی حاضر باشد. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(خُ ) (اِمر. ) تهنیت، تبریک.

دانشنامه عمومی

خوش باش (آلبوم کایلی مینوگ). «خوش باش» آلبومی از هنرمند اهل استرالیا کایلی مینوگ است که در سال ۱۹۸۹ میلادی منتشر شد.

جمله سازی با خوش باش

💡 با دلم سلسله زلف تو گوید خوش باش منم آن بند که دیوانه‌نواز آمده‌ام

💡 چون می نرود به اختیارت کاری خوش باش درین زمان که هستی باری

💡 گر کفر و ضلالت بود ار دین و هدایت خوش باش که کار ازلی جز به عطا نیست

💡 ای جان رفتنی چه شتابست، یک زمان خوش باش چون به خسته‌دلان یار گشته‌ای

💡 میان طشت پر آتش شکنجه را خوش باش که هست گرد تو این طشت آتشین دوار