لغت نامه دهخدا
خمکده. [ خ ُ ک َ دَ / دِ ] ( اِ مرکب ) می خانه. شرابخانه. ( ناظم الاطباء ) ( برهان قاطع ) ( از فرهنگ جهانگیری ):
در خمکده زن نقب که در طاق فلک صبح
هم نقب زد و مرغ بر آن داد گوایی.خاقانی.
خمکده. [ خ ُ ک َ دَ / دِ ] ( اِ مرکب ) می خانه. شرابخانه. ( ناظم الاطباء ) ( برهان قاطع ) ( از فرهنگ جهانگیری ):
در خمکده زن نقب که در طاق فلک صبح
هم نقب زد و مرغ بر آن داد گوایی.خاقانی.
= خم خانه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا چند کمیت می افتاده ترا در سر دل کرده زبهر او، هم خمکده هم میدان
💡 دل را به قدر خمکده ها جوش داده اند تا منصب قبول تو می نوش داده اند
💡 درد و صاف غم و شادی به من ارزانی شد تا خم و خمکده عشق براتم دادند
💡 در خمکده زن نقب که در طاق فلک صبح هم نقب زد و مرغ بر آن داد گوائی
💡 صافی شوم از کون که در درد صفا نیست بر عرش زنم جوش که در خمکده جا نیست
💡 من می خورم و جرعه بدین دخمه فشانم کاندر خم این خمکده بگرفت مرادم