خسته جگر

لغت نامه دهخدا

خسته جگر. [ خ َ ت َ / ت ِج ِ گ َ ] ( ص مرکب ) با جگر مجروح. بسیار غمگین. بسیارملول. سخت غمناک. سخت دل ناشاد. دل ریش:
چو شیر ژیان اندر آمد بسر
بژوبین پولاد خسته جگر.فردوسی.که سالار ما باد پیروزگر
همه دشمن شاه خسته جگر.فردوسی.بایوان همی بود خسته جگر
ندید اندران سال روی پدر.فردوسی.نهانی ز سودابه چاره گر
همی بود پیچان و خسته جگر.فردوسی.عزیزتر ز تو بر من در این جهان کس نیست
عزیز بادی و خصم تو خوار و خسته جگر.فرخی.بدرگه ملک مشرق هرکه را دیدم
نژند و خسته جگر دیدم و دل اندر وای.فرخی.همه در انده من سوخته دل
همه در حسرت من خسته جگر.فرخی.عشق با من سفری گشت و بماند
مونس من بحضر خسته جگر.فرخی.پیش زلفت چو کبک خسته جگر
زیر چنگال باز می غلطم.خاقانی.خواجه زاده ما و ما خسته جگر
حیف نبود کو رود جای دگر.مولوی.ندانم از من خسته جگر چه می خواهی
دلم به غمزه ربودی دگر چه میخواهی.سعدی ( بدایع ).

فرهنگ عمید

۱. آزرده خاطر.
۲. غمگین.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - دل ریش آزرده دل. ۲ - اندوهمند.

جمله سازی با خسته جگر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چه جرم کردم و از من چه در وجود آمد که یادت از من خسته جگر نمی آید

💡 تو شاد دل بزی، که فلک هر زمانی همی خصم ترا ز حادثه خسته جگر کند

💡 تا چند کنی فلک به جانم بیداد از روی من خسته جگر شرمت باد

💡 گشته جور محمد نبی خسته جگر که خورند از غم او بنده آزاد افسوس

💡 دلنواز ز من خسته جگر بازمایست دیده روشنی از اهل نظر بازمایست

💡 روز وصل تو نشد روزی آن خسته جگر شب هجران تو ای دوست به پایان نرسید