لغت نامه دهخدا
زاهل. [ هَِ ] ( ع ص ) اسم فاعل از زهل بمعنی تباعد. ( المنجد ). || مجازاً غافل: و او از ترقب و ترصد حساد مکار غافل و از عناد روزگار زاهل. ( جهانگشای جوینی ). || زاهل العقل؛ مجازاً، ابله. آنکه کار از روی عقل نکند. || ثابت دل. مطمئن القلب. ( اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ) ( آنندراج ) ( منتهی الارب ).
زاهل. [ هَِ ] ( اِخ ) ابن عمر سکسکی محدث، ثقه و از اهالی شام است. ابن حبان از وی نام برده و سعیدبن ابی هلال از او روایت دارد. ( تاج العروس ).