قابلی

لغت نامه دهخدا

قابلی. [ ب ِ ] ( اِخ ) شاعر شیرازی ( و یا ترشیزی ). که دارای طبع خوب بوده و خود را به صورت مردم سپاهی می آراسته و در آخر کار از این سپاهیگری متقاعد گشته و به گوشه بی توشه ٔتوکل نشسته در اوائل حال هجو مردم بسیار میکرده در آخر از این کار نیز توبه کرده و این مطلع از اوست:
عجب نبود ز لطف ار زانکه بنوازی غریبان را
نوازش زآنکه رسم و عادت خوبی است خوبان را.
و اتفاقاً در این شعر هجو خود کرده که با وجودی که مزه ندارد قافیه هم معیوب است. ( ترجمه مجالس النفائس ص 66 و 240 ).

فرهنگ فارسی

شاعر شیرازی که دارای طبع خوب بوده و خود را بصورت مردم سپاهی میاراسته.

جمله سازی با قابلی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دانه اشکی که دارم چون صدف در دل گره می‌فشاندم گر زمین قابلی می‌داشتم

💡 هر آنکه زنده کند سنت خلاف تو یکدم حدیث خلق رها کن بخلق قابلی او را

💡 گر سر ما بگذرد چون خوشه از گردون، رواست در زمین قابلی چون دانه پا افشرده ایم

💡 ای درگه تو قبله هر مقبلی شده وی خدمت تو طاعت هر قابلی شده

💡 زبان ناصح اگر زهر قاتلی دارد جنون کامل ما دست قابلی دارد

💡 حور و فرشته خواندمت الحق که قابلی نبود روا که گویمت از آب یا گلی

حاشیه یعنی چه؟
حاشیه یعنی چه؟
چسی یعنی چه؟
چسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز