لغت نامه دهخدا
فائت. [ ءِ ] ( ع ص ) نیست شونده. فوت کننده. ( غیاث ). فایت. || گذشته. ازدست رفته: اما تقدیر آسمانی کرده آمده بود و کار فائت شد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 361 ).
ترسد ار آید رضا خشمش رود
انتقام و ذوق از او فایت شود.مولوی.رجوع به فایت شود.
فائت. [ ءِ ] ( ع ص ) نیست شونده. فوت کننده. ( غیاث ). فایت. || گذشته. ازدست رفته: اما تقدیر آسمانی کرده آمده بود و کار فائت شد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 361 ).
ترسد ار آید رضا خشمش رود
انتقام و ذوق از او فایت شود.مولوی.رجوع به فایت شود.
ازمیان رفته، ازدست رفته، فوت شده، نیست و نابود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 لا تطل الحزن علی فائت فقل ما یجدی علیک الحزن
💡 آن فائت را قضا توانکرد گر باشد در وفات تاخیر
💡 مهما نزلت بارض فائت نادیها واقر سلاماً علی الادآب و ارتحل
💡 معنی دیگر گفتهاند: فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ بشتابید یا امّت محمّد بنیکیها و کردارهای پسندیده، پیش از آنکه فائت شود بمرگ، و الیه