لغت نامه دهخدا
عاشق کشی. [ ش ِ ک ُ ] ( حامص مرکب ) عمل عاشق کش. عاشق آزاری. جفا کردن عاشق را:
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود.حافظ.زآنجا که رسم و عادت عاشق کشی تست
با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن.حافظ.
عاشق کشی. [ ش ِ ک ُ ] ( حامص مرکب ) عمل عاشق کش. عاشق آزاری. جفا کردن عاشق را:
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود.حافظ.زآنجا که رسم و عادت عاشق کشی تست
با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن.حافظ.
عمل عاشق کش، عاشق آزاری: رسم عاشق کشی و شیوۀ شهرآشوبی / جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود (حافظ: ۴۲۶ ).
عمل عاشق کش عاشق آزادی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بهر خونریز هلالی تیغ خود کردی علم در فن عاشق کشی آخر علم افراختی
💡 شیوۀ عاشق کشی سیرۀ معشوق ما است آنچه به من می کند آن روش و سیره کرد
💡 همچو مژگان خنجر عاشق کشی در پیش اوست محتشم دارد بت بی رحم کاندر کیش اوست
💡 ریختی صد بیگنه را خون که تیغت کس ندید نیست شوخی از تو در عاشق کشی چالاکتر
💡 دانست کاندر دین عشق نبود گنه عاشق کشی حقا نباشد جز عمل از دانش دانا غرض
💡 کیش تو عاشق کشی مهر و وفا کار من از لب تو حرف تلخ وزلب من مرحبا