لغت نامه دهخدا
عاجزی. [ ج ِ] ( حامص ) عمل عاجز. ناتوانی. درماندگی:
نهنگی که او پیل را پی کند
ز آهوبره عاجزی کی کند.نظامی.و رجوع به عاجز شود.
عاجزی. [ ج ِ] ( حامص ) عمل عاجز. ناتوانی. درماندگی:
نهنگی که او پیل را پی کند
ز آهوبره عاجزی کی کند.نظامی.و رجوع به عاجز شود.
عاجز بودن، ناتوانی، درماندگی.
۱ - ناتوانی ضعیفی زبونی. ۲ - خستگی درماندگی.۳ - علیلی بیماری
💡 از روی دل ز عاجزی خود خجل مباش پامال خصم خویش چو خون بحل مباش
💡 با عاجزی گردنکشان داغند از اقبال من با خاکساری چون هدف در خاک دارم تیرها
💡 از غبارم میکشد دامن، تماشا کردنی است عاجزی های نیاز و بینیازی های ناز
💡 می کنم جا در دل سنگین به زور عاجزی بازوی ضعفم تواند کار صد فرهاد کرد
💡 مرا، شها، چو تو عزم ره دراز کنی ز عاجزی بدل اندیشهٔ دراز آید
💡 لیکن اگر نگویم گویند منکران زین ره کشد ز عاجزی وانکسار پای