ذوائب

لغت نامه دهخدا

ذوائب. [ ذَ ءِ ] ( ع اِ ) ج ِ ذؤآبة. ناصیة یا منبت موی برناصیة. گیسوها و موهای پیش سر. گیسوان:
معنبر ذوائب معقد عقایص
مسلسل غدائر سجنجل ترائب.حسن متکلم. || آن قسمت ها از نعل که بزمین ساید: بای مکان لم اجرّ ذُؤآبتی. || برترین و بالاترین و بهترین قسمت چیزی: ذوائب الجبل: و ناره ساطعةالذوائب. و من الذنائب لا من الذوائب. || پاره های پوست آویخته از پالان. || شریفتر و ارجمندتر جزو و عضو چیزی: هم ذَوائب قومهم و هم ذوائب العزّ و الش-رف.
- ذوائب بِرنیس یا ذوائب برنیک؛ صورتی از صور فلکی نیم کره شمالی میان صورت اسد و العواء و آن دارای 9 کوکب مزدوج ( مثنی ) و یک کوکب مثلث است.

فرهنگ عمید

۱. ناصیه.
۲. موی پیش سر.

فرهنگ فارسی

جمع ذوابه. ۱ - پیشانیها. ۲ - روییدنگاههای موی بر پیشانی. ۳ - گیسوان.

جمله سازی با ذوائب

💡 دوات ساختم، از چشم آهوان حرم؛ در آن ذوائب مشکین لیلی آگندم

💡 کم ذی ذوائب من رؤس امیته رکزت علی صدر القنا اجرامها

💡 یال و دم سمندش، سر حلقه ی ذوائب پیچ و خم کمندش، سر رشته ی علایق

💡 تبغی المنی سفها و فی طلب المنی فقد السواد ذوائب الایام

💡 کان ارماحهم فی کفهم کنس لها ذوائب تنعی القوم باالئلل

گواد یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
مخنث یعنی چه؟
مخنث یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز