لغت نامه دهخدا
تسقیم. [ ت َ ] ( ع مص )بیمار کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). سقیم و مریض کردن کسی را. ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ) ( از المنجد ).
تسقیم. [ ت َ ] ( ع مص )بیمار کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). سقیم و مریض کردن کسی را. ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ) ( از المنجد ).
بیمار کردن.
بیمار کردن سقیم و مریض کردن کسی را
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 لب تشنه چنانم به وصالش که توگوئی مستسقیم و او به مثل آب زلال است
💡 تشنه و مستسقیم مرگ و حیاتم ز آب دور بگردان که من بنده دوران تو
💡 گفت من مستسقیم آبم کَشد گرچه میدانم که هم آبم کُشد
💡 وصل جانان گرچه عود و آتش است لیک من مُستسقیم آبم خوشست
💡 مستسقیم من و آب آن نامه بوسه دادن سیری کجاست جامی گر عمرها ببوسم
💡 که این بنده سالی است در کوی او چو مستسقیم بر لب جوی او