بچه

کودک یا بچه به انسان‌های خردسال اطلاق می‌شود. در زبان فارسی، واژهٔ دیگری که به معنای کودک به کار می‌رود، بچه است. واژهٔ کودک از ریشهٔ واژهٔ پهلوی کوک به معنای کوتاه نشأت گرفته و با واژه‌های کوتاه و کوچک هم‌خانواده است. این واژه همچنین به مفهوم بزرگ‌نشدن، سادگی و پاکی اشاره دارد. در زمینه حقوق بین‌الملل، طبق کنوانسیون حقوق کودک سازمان ملل متحد، کودک به هر فردی که زیر هجده سال سن دارد اطلاق می‌شود، مگر اینکه بر اساس قوانین مربوط به آن فرد، سن کمتری برای بلوغ او تعیین شده باشد.

لغت نامه دهخدا

بچه. [ ب ِ چ ِ ] ( ادوات استفهام ) ( ب + چه ) کدام. بکدام. ( ناظم الاطباء ).
بچه. [ ب َ چ َ / چ ِ / ب َچ ْ چ َ / چ ِ ] ( اِ ) کودک. طفل. ولید. زاک. صبی. طفل و بچه آدمی و حیوان. ( از آنندراج ). ولد. فرزند. ( فرهنگ شعوری ). ولیده. کودک نارسیده. کر. کره. بره. نتاج. نتیجه. زائیده انسان یا حیوان، در انسان تا به سن بلوغ برسد و در حیوان تا بزرگ شود. ( فرهنگ نظام ). ج، بچگان

فرهنگ معین

(بَ چِّ ) ( اِ. ) ۱ - کودک، طفل. ۲ - فرزند.

فرهنگ عمید

۱. کودک، طفل.
۲. فرزند.
۳. (صفت ) [مجاز] کم تجربه، خام.

فرهنگ فارسی

کودک، طفل، فر ند، بچگان جمع
( اسم ) ۱ - کودک طفل. ۲ - فرزند. جمع: بچگان. یا بچ. خور جواهر معدنی از لعل یاقوت طلا نقره و غیره. یا بچ. خورشید. یا بچ. خونین اشک گلگون. یا بچ. طاوس علوی. ۱- آفتاب. ۲ - روز روشن. ۳ - آتش. ۴- لعل. ۵- یاقوت. یا بچ. کو شخصی که او را در طفلی از رهگذر برداشته باشند لقیط. یا بچ. نو. ۱ - حادثهای که تازه بهم رسیده باشد. ۲ - نتیج. هر چیز. ۳ - شاخ. تازه. ۴- شکوف. نورسته.
کدام بکدام.

جملاتی از کلمه بچه

از لعبت ترسا بچه اسلام مجوئید با زلف بتم قصهٔ زُنار مگوئید
گر شره سوی جانش حمله برد بچه را لقمه سازد و بخورد
دلت گر ز اندیشه خون کرده‌ام بچهر، آب و رنگت فزون کرده‌ام
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم