بی‌حال

فرهنگ عمید

۱. بی رمق، سست، ناتوان.
۲. آن که حال خوشی ندارد.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آنکه حال خوشی ندارد بی رمق. ۲ - وارفته شل. ۳ - بیعرضه.

ویکی واژه

ضعیف، خسته (از نظر جسمانی)
افسرده و ناراحت
بی‌ذوق

جمله سازی با بی‌حال

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 روی کرسیِ وکالت آنکه زد حرف از کسالت اجرتِ خمیازه خواهد، حقِّ بی‌حالی بگیرد

💡 نمی‌داند مگر آنکس مراد از کشف حال آید که کشف حال را در حال بی‌حالی زوال آید

💡 تنگی نفس، سرفه‌های بدون خلط و خونی، احساس بی‌حالی و کسالت عمومی در بدن، بی اشتهایی، آبی شدن ناخن‌ها، درد در ناحیه قفسه سینه، نامنظم شدن خواب و نارسایی‌های احتمالی قلب

💡 حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی‌حالت لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی‌آلت

💡 ز حال آنگه شود صافی دل بدحال مردی را که از کوی هدی بی‌حال در کوی ضلال آید

💡 زوال حال آن باشد کمال حال بی‌حالان که درگاه زوال حال بی‌حالان مجال آید

قورساق یعنی چه؟
قورساق یعنی چه؟
کبود یعنی چه؟
کبود یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز