بوادی

لغت نامه دهخدا

بوادی. [ ب َ] ( ع اِ ) ج ِ بادیة. ( آنندراج ) ( غیاث ) ( ناظم الاطباء ). ج ِ بادیه. صحراها. ( فرهنگ فارسی معین ): زنهار خواست تا مگر عواری آن هول و بوادی آن حول بتضرع و ابتهال به زوال رساند. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
بوادی. [ ب َ] ( فعل ) در غزل حافظ بلهجه شیرازی قدیم است و «بوادی » یعنی بباید دیدن. و شعری از او است:
امن انکرتنی عن عشق سلمی
تز اول آن روی نهکو بوادی.حافظ.و معنی شعر چنین است: ای کسی که بر من انکار کردی از عشق سلمی، تو از اول آن روی نیکو را بایستی دیده باشی. رجوع به دیوان حافظ چ قزوینی ص 304 شود.

فرهنگ معین

(بَ ) [ ع. ] ( اِ. ) جِ بادیه، صحراها.

فرهنگ عمید

= بادیه۱

فرهنگ فارسی

( اسم ) جمع بادیه صحراها.
در غزل حافظ بلهج. شیرازی قدیم است و (( بوادی ) ) یعنی بباید دیدن.

ویکی واژه

جِ بادیه؛ صحراها.

جمله سازی با بوادی

💡 دوشم که بود خاطر از آن موی مشک فر مجنون صفت بوادی اندوه در بدر

💡 دارد به کعبه طلبت روی اهتمام هم عابر بوادی و هم عاکف بلد

💡 دلا نگر که رفیقان همنفس رفتند تو منقطع ز رفیقان بوادی خونخوار

💡 اندر ایران از عطای تو بوادی زین سپس زر نستاند ستاننده از دهنده رایگان

💡 لخلیلی دورانی، لحبیبی سیرانی چو جهت نیست خدا را، چه روم سوی بوادی؟!

💡 و اگر کسی خواهد که خود را پرورش بنظر عقل و علم خویش دهد هرگز بجایی نرسد و خطر آن باشد که در ورطه هلاک و مزلات افتد و خوف زوال ایمان باشد که بغرور و پندار و عشوه نفس و تسویل شیطان خود را در بوادی و مهالک این راه بی‌پایان اندازد.

چندش یعنی چه؟
چندش یعنی چه؟
ممنون یعنی چه؟
ممنون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز