دریازیدن

مترادف‌ها

شنا کردن، غوطه‌ور شدن، شیرجه زدن

متضادها

ماندن، سکون، استقرار

لغت نامه دهخدا

دریازیدن. [ دَرْ دَ ] ( مص مرکب ) یازیدن. آهنگ کردن.قصد کردن. خود را کشیدن بقصد بلند شدن:
به در او دو هفته خدمت کن
وز در او به آسمان دریازفرخی.پیلی چو درپوشی زره شیری چو برتابی کمان
ابری چو برگیری قدح ببری چو دریازی بزین.فرخی.سه سوار... در مقابل امیر افتادند امیر دریازید و یکی را عمود بیست و پنج منی بر سینه زد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 112 ).

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران