بی برگی

لغت نامه دهخدا

بی برگی. [ بی ب َ ] ( حامص مرکب ) فقر. احتیاج. مسکنت. بی نوایی. فقیری. درماندگی. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ):
رهی خواهی شدن کآن ره دراز است
به بی برگی مشو بی برگ و ساز است.نظامی.به بی برگی سخن را راست کردم
نه او داد و نه من درخواست کردم.نظامی.بسی دلتنگی و زاری نمودیم
بسی خواری و بی برگی بدیدیم.عطار.چونکه با بی برگی غربت بساخت
برگ بی برگی بسوی او بتاخت.مولوی.زمستانست و بی برگی بیا ای باد نوروزی
بیابانست و تاریکی بیا ای قرص مهتابم.سعدی.اگر عنقا ز بی برگی بمیرد
شکار از چنگ گنجشکان نگیرد.سعدی.گر بی برگی بمرگ مالد گوشم
آزادی را به بندگی نفروشم.دهخدا.

فرهنگ معین

( ~. ) (حامص ) فقر، نیازمندی.

فرهنگ فارسی

۱ - فقدان برگ. ۲ - فقر احتیاج بینوایی.

جمله سازی با بی برگی

💡 نمی باشد ز بی برگی چراغی خانه ما را ز چشم جغد باشد روشنی ویرانه ما را

💡 خزان مرده دلان گر بود ز بی برگی ز برگریز بود نوبهار زنده دلان

💡 به تهیدستی و بی برگی خود ساخته ایم چون سر دار، سر ما غم سامان نخورد

💡 خانه ما را ز بی برگی نمی باشد چراغ از چراغ رهگذر گه گاه روشن می شود

💡 گر شاخ نوان بود ز بی برگی و بی برگ از برگ نوا داد قضا شاخ نوان را

💡 اگر آزاده ای بگذار اسباب تجمل را که بی برگی به سامان می کند کار توکل را

تعامل یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
رقیق یعنی چه؟
رقیق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز