بیدست

لغت نامه دهخدا

بیدست. [ دَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + دست ) که دست ندارد.
مقطوع الید. مقطوع الیدین:
وز آن پس چنین گفت با رهنمای
که او را هم اکنون ز تن دست و پای
ببرّید تا او بخون کیان
چو بیدست باشد نبندد میان.فردوسی.|| ناتوان. غیرتوانا.

فرهنگ فارسی

که دست ندارد٠ مقطوع الید٠ مقطوع الیدین

جمله سازی با بیدست

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سوردیته شد کری و گری تینیو آمده بیدست اسیترپی باشد بوات لنگ

💡 سایهٔ بیدست و پایی از سر من‌ کم مباد کز شکوهش انتقام از هر چه نتوان می‌کشم

💡 در آغوش شکنج دام الفت راحتی دارم خیال زلف لیلی سایهٔ بیدست مجنون را

💡 موج را بیدست و پا تر می نماید اضطراب کشتی بی لنگران از بحر مشکل بگذرد

💡 خاک می‌لیسد دم بیدستگاهی لاف مرد سرمه آهنگ است در آب تنک هوی نهنگ