این واژه در زبان فارسی به معنای راهنما، هدایتکننده، راهبلد و کسی یا چیزی است که انسان را در یافتن مسیر درست یا رسیدن به هدف یاری میکند. این واژه از دو بخش «ره» به معنای راه و مسیر، و «نمای» به معنای نشاندهنده و آشکارکننده تشکیل شده است؛ بنابراین، رهنمای در اصل به معنای «نشاندهنده راه» است. در گذشته و بهویژه در متون ادبی و تاریخی، این واژه بسیار پرکاربرد بود و برای اشاره به افرادی به کار میرفت که دیگران را در سفر، زندگی یا امور معنوی هدایت میکردند. همچنین رهنمای میتواند به کتاب، دستورالعمل یا هر وسیلهای گفته شود که راه و روش انجام کاری را به انسان نشان دهد. در شعر و ادبیات فارسی، این واژه اغلب معنایی گستردهتر پیدا میکند و به شخصی خردمند، آموزگار، مرشد یا فردی باتجربه اشاره دارد که دیگران را از گمراهی دور میکند و به سوی دانش، سعادت یا حقیقت هدایت مینماید. این واژه از نظر معنایی با کلماتی مانند «راهنما»، «هدایتگر»، «مرشد»، «پیشوا» و «راهبَر» نزدیک است، اما به دلیل ساختار کهن و ادبی خود، حالتی رسمیتر و زیباتر دارد. امروزه واژه «راهنما» در گفتار روزمره بیشتر استفاده میشود، اما «رهنمای» همچنان در شعر، نوشتههای ادبی و برخی متون رسمی جایگاه ویژهای دارد. برای نمونه، در جمله «دانش، رهنمای انسان در مسیر زندگی است»، منظور این است که دانش انسان را برای انتخاب راه درست یاری میکند. بنابراین، این کلمه واژهای است که مفهوم هدایت، راهنمایی و نشان دادن مسیر صحیح را در خود دارد و به شخص یا وسیلهای گفته میشود که انسان را به سوی مقصد یا هدف مطلوب راهبری میکند.
رهنمای
لغت نامه دهخدا
رهنمای. [ رَ ن ُ / ن ِ / ن َ ] ( نف مرکب ) رهنما. راهنمای. راهنما. رهنما. دلیل. هادی. رهبر. ( یادداشت مؤلف ). نماینده راه. ( شرفنامه منیری ):
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای.فردوسی.گرفتند نفرین بر آن رهنمای
به زخمش فکندند هریک ز پای.فردوسی.هر جایگه که رای کند دولتش رفیق
هر جایگه که روی کند بخت رهنمای.فرخی.سپاس از خدا ایزد رهنمای
که از کاف و نون کرد گیتی به پای.اسدی.رجوع به راهنمای و رهنما و راهنما شود.
فرهنگ فارسی
رهنما. راهنمای. راهنما. نماینده راه
ویکی واژه
راهنما. دگر گونه گوید همی رهنمای/ ازین در بسی دانش آرد بجای «فردوسی»
جمله سازی با رهنمای
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی ترک تا باشدش رهنمای به پیش اندر افگند و آمد بجای
💡 بدان تا به دریا بود رهنمای همان اختران نیز بیند به رای
💡 بزد شاه را بوسه بردست و پای بدو گفت کای دارو رهنمای
💡 مبادا که گیرد به نزد تو جای چنین مرد گر باشدت رهنمای