جان سپاری

لغت نامه دهخدا

جان سپاری. [ س ِ ] ( حامص مرکب ) عمل جان سپار. جان دهی. جان دادن. فداکاری: با اسوباران اردشیر کوخشش و کارزار و جانسپاریهای سخت کردند. ( کارنامه اردشیر ص 19 س 10 ).
ما از پی تو بجان سپاری
با خصم خودت چراست یاری.نظامی.هر کس بمصاف در سواری
مجنون بحساب جان سپاری.نظامی.بود بیماری شب جان سپاری
زبیماری بتر بیمارداری.نظامی.

فرهنگ معین

( ~. ) (حامص. ) فداکاری.

فرهنگ عمید

جانبازی، فداکاری.

فرهنگ فارسی

عمل جان سپار جان دهی فداکاری.

ویکی واژه

فداکا

جمله سازی با جان سپاری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شکاران به پیشت، گلوها کشیده که جان بخش ما را، سزد جان سپاری

💡 قدم در ره نهاد از روی یاری به جان آورد شرط جان سپاری

💡 هزار جان گرامی بناز پرورده فدای صبر که انصاف جان سپاری کرد

💡 گر روی بنمائی به من ای شمع بنمایم به تو در جان سپاری عاشقی چابک‌تر از پروانه هم

💡 قاسم، بکجا رویم ازین در؟ به زان نبود که جان سپاریم؟

💡 من به ذوق جان سپاری و تو خون ریزیت کار آفت تعجیل چبود علت تأخیر چیست

باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
دله یعنی چه؟
دله یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز