بیغ
لغت نامه دهخدا
بیغ. [ ب َ ] ( ع مص ) غلبه کردن خون و بجوش آمدن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). جوشش خون و پیدا گشتن آن در رگها. ( از لسان العرب ). شوریدن خون. ( تاج المصادر بیهقی ). فشار خون. غلبه دم. اشتداد دم. ( یادداشت مؤلف ). نمایان شدن سرخی خون در بدن خصوصاً بر روی لبها. ( از لسان العرب ). || هلاک شدن. ( منتهی الارب ). || بیغت به؛ فروماندم در راه بسببی. ( از منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
غلبه کردن خون و بجوش آمدن. جوشش خون و پیدا گشتن آن در رگها. شوریدن خون.
جمله سازی با بیغ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خود آن اکسیر مخصوص خواص است زوی هر قلب بیغش در خلاص است
💡 خاک در سرای مغانم که تا ابد خیزد صدای بیغمی از آستانه اش
💡 گشته ام صائب خلاص از دستبرد بیغمی تا کشیده تیغ او بر سینه ام طغرای زخم
💡 بود در طاعت چه او بیغش و ریب راتبه بودش ز شهرستان غیب
💡 بیغمان را گر بود میخانه باغ دلگشا عاشقان را چشم پر خون ساغر و مینا دل است
💡 ز بس بیغاره کز مردم شنیدم قیامت را درین گیتی بدیدم