بیرحمی

لغت نامه دهخدا

بیرحمی. [ رَ ] ( حامص مرکب ) صفت بیرحم.قساوت قلب. سنگدلی. بی مروتی. ( ناظم الاطباء ). قساوت: و این چه ناجوانمردی و بیرحمی بود که از شره نفس من بر این حیوان برفت. ( سندبادنامه ص 153 ).
دل من خواهی و اندوه دل من نبری
اینت بیرحمی و بیمهری و بیدادگری.فرخی.هنوزش دست بیرحمی دراز است
هنوزش تکیه بر بالین ناز است.نظامی.به بیرحمی از بیخ و بارش مکن
که نادان کند حیف بر خویشتن.سعدی.

فرهنگ فارسی

۱ - سخت دلی قساوت مقابل رحم. ۲ - ظلم ستم.

جمله سازی با بیرحمی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در دیده من جوهر بیرحمی شمشیر از سوختگی سایه بید و لب آبی است

💡 قربانی ما از نگه عجز، مکرر تیغ از کف بیرحمی قصاب گرفته است

💡 چون نشتر الماس پر و بال ضعیفان خون از دل بیرحمی صیاد گشاید

💡 بگو بی پرده تا بر دل گذارم دست نومیدی زبیرحمی اگر آرام جان من نخواهی شد

💡 غرض دلجویی بیرحمی قاتل بود، ورنه زخاک و خون تپیدن لذتی بسمل نمی دارد

💡 میکنم خالی ز بیرحمی دل او را بعجز گر امانم میدهد آن غمزه یک دیدار وار

کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
رایزنی یعنی چه؟
رایزنی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز