بندک

لغت نامه دهخدا

بندک. [ ب َ دَ ] ( اِ ) پنبه حلاجی کرده و گلوله نموده را گویند به جهت رشتن. ( برهان ) ( آنندراج ). پنبه برزده و گردکرده ریسیدن را و آن را پاغند و پاغنده و غنده و گندش و گلن گویند وهندکاله خوانند. ( شرفنامه منیری ). پنبه پاک کرده از پنبه دانه و آماده کرده برای رشتن. ( ناظم الاطباء ).
بندک. [ ب َ دَ ] ( ع اِ ) خشتک پیراهن. ج، بنادک. ( منتهی الارب ).

فرهنگ معین

(بَ دَ ) ( اِ. ) نک بُنجک.

فرهنگ عمید

= غنده

فرهنگ فارسی

( اسم ) پنب. پاک کرده از پنبه دانه و آماده کرده برای رشتن.

ویکی واژه

نک بُنجک.

جمله سازی با بندک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 غنچه می‌گویدکه ای در بندکلفت‌ماندگان عقدهٔ دل را همین آشفتگی وامی‌کند

💡 بدامان جاهم نخواهد رسید من آنکس که این بندک آنجا کشید

💡 ای که‌فتی سخن عشق نشاط آرد و مستی لب فروبندکزین قصه به جز غصه نزاید

💡 هرکه بیرون رود از شهر به امید نجات حکم عشق است نظر بندکند نخجیرش

💡 این ناخنی که بر جگر ما فشرده ای از بهر امتحان به دل سنگ بندکن

💡 افسانه‌های بیژن و رستم به طاق نه گر مرد قدرتی دلت از بندکین‌گشا

گیتی یعنی چه؟
گیتی یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز