لغت نامه دهخدا
فراخ سخن. [ف َ س ُ خ َ ] ( ص مرکب ) پرگوی و بی صرفه گوی. ( آنندراج ).بسیارگوی. مکثار. ( یادداشت بخط مؤلف ):
گرچه برحق بود فراخ سخن
حمل دعویش بر محال کنند.سعدی.
فراخ سخن. [ف َ س ُ خ َ ] ( ص مرکب ) پرگوی و بی صرفه گوی. ( آنندراج ).بسیارگوی. مکثار. ( یادداشت بخط مؤلف ):
گرچه برحق بود فراخ سخن
حمل دعویش بر محال کنند.سعدی.
( ~. سُ خَ ) (ص مر. ) پرحرف، پُرسخن.
پرگو، بیهوده گو.
پرحرف، پُرسخن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زفرط تنگدلی گشته ام فراخ سخن مگر غمی بخوری تا غم سخن بخورم
💡 برفت و رقعت برسانید و امیر دو بار بتأمّل بخواند. سپس گفت: پیغام چیست؟ بونصر گفت: خواجه میگوید «بنده حدّ ادب نگاه میدارد درین فراخ سخنی، امّا چاره نیست و تا در میان کار است بمقدار دانش خویش آنچه داند میگوید و بازمینماید.