لغت نامه دهخدا
خفا. [ خ َ ] ( ع ص ) نهفت. ( یادداشت بخطمؤلف ). پنهان. پوشیده. ( ناظم الاطباء ):
خورشید منی من بچراغت طلبم زآنک
من در شب هجران و تو در ابر خفایی.خاقانی.از نظرهای خفایش کم و کاست
انجم و آن شمس نیز اندر خفاست.مولوی.
خفا. [ خ ِ ] ( ق ) بطور مخفیانه. ( یادداشت بخط مؤلف ). پنهانی. پوشیدگی. ( ناظم الاطباء ):
آنچنان کآن زن در آن حجره خفا
خشک شد او و حریفش ز ابتلا.مولوی.- در خفا؛ در پنهانی. در پوشیدگی. در نهانی:
ور همی بینند این حیرت چراست
تا که وحی آمد که آن اندر خفاست.مولوی ( مثنوی ).روح را در غیب خود اشکنجهاست
لیک تا نجهی شکنجه در خفاست.مولوی.