خدو
لغت نامه دهخدا
خدو. [ خ ُ / خ َ ] ( اِ ) تف. آب دهن. ( از ناظم الاطباء ). آب دهن را گویند که از اثر مزه چیزی بهم رسد. ( برهان قاطع ). آب دهان که بهندی تهوک گویند. ( از آنندراج ). خیو.بزاق. بساق. بُصاق. تفو. خیوی. ( یادداشت بخط مؤلف ). بفج. ( از حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ):
آن روی و ریش پرگه و پر بلغم و خدو
همچون خبزدویی که کنی زیر پای پخچ.لبیبی.می بارد از دهانت خدو ایدون
گویی که سر گشادند فوگان را.لبیبی.همان کز سگ زاهری دیدمی
همی بینم از خیل و خلم و خدو.عسجدی.گر خدو را بر آسمان فکنم
بی گمانم که بر چکاد آید.طاهرفیض.از بد چرخ آسیاکردار
خشک شد در دهان بنده خدو.سوزنی.سبک خدوی خود انداخت در دهانش و گفت
بکردم ای پسر این گفت تو همه تسلیم.سوزنی.او خدو انداخت بر روی علی
افتخار هر نبی و هر ولی.مولوی.او خدو انداخت بر رویی که ماه
سجده آرد پیش او در سجده گاه.مولوی.چون خدو انداختی بر روی من
نفس جنبید و تبه شدخوی من.مولوی.باز او آن عشرها با آن خدو
می بچسبانید بر اطراف رو.مولوی.تُفال؛ خدو انداختن است. تُفل؛ خدو انداختن. خشوع؛ خدوی لزج انداختن. ( از منتهی الارب ).
فرهنگ معین
(خَ ) (اِ. ) آب دهان، بزاق.
فرهنگ عمید
آب دهان، بزاق، تف.
فرهنگ فارسی
آب دهان، خیو، بزاق، تف
( اسم ) آب دهان بزاق.
ویکی واژه
آب دهان، بزاق
جمله سازی با خدو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 چهارم، رگرسورهای دیگری گنجانده شدهاند تا اطمینان حاصل شود که متغیرهای مخدوش کننده نمیتوانند باعث شوند که یک رگرسور به صورت فجیعی قابل توجه به نظر بیاید.
💡 صدر و مخدوم م آنکو ز شرف پنداری دوجهان روح مجرّد به یکی پیرهن است
💡 چشم و ابرو خط و خال و زلف و گیسو خدوقد لطف صنع ایزدی را شاهد آمد یک بیک
💡 این آرامگاه شامل مقبرهٔ مخدومقلی فراغی شاعر ملی ترکمنها (مرگ در ۱۱۶۹ یا ۱۱۷۶ ه. ش) و پدرش دولت محمد آزادی میشود.
💡 پس چه عذر آرم بر اهل هنر با این هنر گر نسازم از چو تو مخدوم اسباب و ضیاع