جانگداز. [ گ ُ ] ( نف مرکب )هرچه روح را بگدازد. و ناتوان و عاجزکننده و سست و ضعیف نماینده و تلف کننده. ( ناظم الاطباء ):
بی خدمت تو خود نتوانم سه روز بود
کاین هجر جانگدازتر آید مرا ز سیل.سوزنی.کند خواجه بر بستر جانگداز
یکی دست کوتاه و دیگر دراز.سعدی.ضرب دشمن اگرچه باضرر است
زدن دوست جانگدازتر است.مکتبی.سموم قهر جانسوزش جانگداز ارباب بغی و طغیان. ( حبیب السیر جزء 4 ج 3 ص 322 ).
(گُ ) (ص فا. ) گدازنده جان، بسیار دردناک.
آنچه روح و روان را ملول و افسرده کند، دردناک، ناتوان کننده: کند خواجه بر بستر جان گداز / یکی دست کوتاه و دیگر دراز (سعدی۱: ۶۵ ).
( صفت ) ۱- گدازند. جان و روان آنچه روان را ملول سازد. ۲- ناتوان کننده عاجزکننده سست کننده.
هر چه در قلب نفوذ کند
گدازنده جان، بسیار دردناک.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر چند عشق یار بلائیست جانگداز یارب به این بلا نشود مبتلا رقیب
💡 آن گفت که هجر جانگداز است این گفت که وصل چاره ساز است
💡 جان را که تیره ساخته یی از هوای نفس چون شمع روشن از نفس جانگداز کن
💡 بلای هجر ز هر درد جانگدازتر است ندیده داغ جدایی تعب چه میدانی؟
💡 آبی کجاست کآتش عشقم جگر بسوخت وین برق جانگداز همه خشک و تر بسوخت
💡 شه چو بشنید این صدای جانگداز غیرت الله چشم حق بین کرد باز