ثناگو

لغت نامه دهخدا

ثناگو. [ ث َ ] ( نف مرکب ) ثناگوی. مداح. دعاگو. ستایشگر. حامد. ستاینده:
من ثناگوی بزرگانم ومداح ملوک
خاصه مدحتگر آن راد عطابخش کریم.فرخی.نه بیهده سخنش در میان خلق افتاد
نه خیرخیر ثنا گوی او شد آن لشکر.فرخی.دیوان شاعران مقدم بر این گو است
دیوان شاعران ثناگوی رو بیار.فرخی.سوزنی پیر ثناگوی تو است
چو کند مدح تو انشاء و نشید.سوزنی.این ثناگوی تو که سینه خود
صدف لؤلؤ حکم دارد.سوزنی.ثنای تو ناگفته غبنی است فاحش
مبادا ثناگوی صدر تو مغبون.سوزنی.

فرهنگ عمید

ستایشگر، مداح.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱- مداح ستایشگر. ۲- دعاگوی.

فرهنگ اسم ها

اسم: ثناگو (دختر) (فارسی) (تلفظ: sanāgu) (فارسی: ثناگو) (انگلیسی: sanagu)
معنی: ستایشگر، مداح

جمله سازی با ثناگو

💡 شاها! تویی که مدح و ثناگوی توخداست من کیستم زنم ز ثناگوی تو دم؟

💡 یکی شده است ترو خشک هرچه می گوید بصد هزار زبان دولت و ثناگویت

💡 دیوان شاعران مقدم برین گواست دیوان شاعران ثناگوی رو بیار

💡 با آن که ز بال مگسی سایه ندیدیم هرجا که نشینیم ثناگوی هماییم

💡 چو می‌لرزد ز هیبت این دعاگوی زفانش چون تواند شد ثناگوی

💡 ثناگوی تو باشد هر گیاهی اگر سرچشمه زاینده باشی

نحوه یعنی چه؟
نحوه یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز