توخته
مترادفها
سوخته
متضادها
خام، تازه
لغت نامه دهخدا
توخته. [ تو ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) اداکرده. گزارده. ( برهان ) ( آنندراج ). اسم مفعول از توختن. ( حاشیه ٔبرهان چ معین ). اداشده. ( ناظم الاطباء ):
وامی است دوست را ز ره عشق بر تو جان
لیکن مباد توخته صدسال وام تو.سنائی.خوش بخندید و مرا گفت بدین زر نشود
نه مراکام روا و نه ترا توخته وام.سوزنی.فام داری دارم از سرمای دی
فام او خواهم به آتش توخته.سوزنی.بر درش بود آن غریب آموخته
وام بی حد از عطایش توخته.مولوی. || جمعنموده و حاصل کرده. ( برهان ) ( آنندراج ). فراهم شده و یافته شده و حاصل شده. ( ناظم الاطباء ): و اندوخته و توخته اسلاف... در وجوه اخراجات صرف می کرد. ( زبدة التواریخ حافظ ابرو ).
خلقی ز بذل شاملت ارزاق توخته
جوقی ز عدل کاملت آرام یافته.مجد همگر.|| کشیده. ( برهان ) ( آنندراج ). کشیده شده. || گسترده. || دوخته. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ معین
(خِ یا خْ تِ ) (ص مف. ) ۱ - جسته. ۲ - ادا شده، گزارده.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - جسته. ۲ - حاصل شده. ۳ - ادا شده: گزارده.
ویکی واژه
جسته.
ادا شده، گزارده.
جمله سازی با توخته
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از چشم باز توخته کن لقمه های بوم وز ران شیر ساخته کن طعمه شغال
💡 زانسوی به میدان وفا تاخته ای نیست زین سو هوس جانسپری توخته ای هست
💡 ورهمی توخته ای فاطمه چه افزود و چه کاست خون هدر مال هباست
💡 خلقی ز عدل شاملت ارزاق توخته جوفی ز عدل کاملت آرام یافته
💡 اگر کینه تان بد ز من، توخته وگر خواستی سوختن، سوخته
💡 جمله از دیوان زبان آموخته هم ره و رسم دبیری توخته