تخمی

لغت نامه دهخدا

تخمی. [ ت ُ ] ( ص نسبی ) که تخم گذارد: مرغ تخمی. || که برای کاشتن تخمهایش گذارند تا سخت درشت و رسیده شود: خیار تخمی. بادنجان تخمی. کدوی تخمی. || که برای فحل دادن به ماده نگاه دارند. که از او ماده آبستن کنند. مقابل اخته: اسب تخمی. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).

فرهنگ معین

(تُ ) (ص. ) ۱ - ویژگی حیوانی که از نژاد بهتر است و برای تولید مثل از آن استفاده می شود. ۲ - ویژگی گیاهی مناسب برای گرفتن تخم به منظور استفاده در کاشت بعدی (کشاورزی ). ۳ - (عا. ) به درد نخور، ساختگی، بی فایده.

فرهنگ فارسی

که تخم گذارد: مرغ تخمی. یا که برای کاشتن تخمهایش گذارند تا سخت درشت و رسیده شود: خیار تخمی بادنجان تخمی کدوی تخمی.

ویکی واژه

ویژگی حیوانی که از نژاد بهتر است و برای تولید مثل از آن استفاده می‌شود.
ویژگی گیاهی مناسب برای گرفتن تخم به منظور استفاده در کاشت بعدی (کشاورزی)
به درد نخور، ساختگی، بی فایده.
یعنی به درد نخور آشغال اصلا یه چیزی.
کنایه از تخم بادمجان دارد و در مورد خیار چنبر بعنوان خیار تخمی نیز بکار میرود.

جمله سازی با تخمی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دهقان قدیم از نو گو درهمه جایش زین پس تخمی به از این باشد نخلی به از این کارد

💡 تا نکاری هیچ تخمی بر نیاید در جهان مدح تو تخمی است کاید چون بیندیشی ببر

💡 بر طبق سرشماری سال ۲۰۰۱ در کانادا، جمعیت مسلمانان این کشور ۵۷۹٬۶۴۰ (کمتر از ۲٪)است بر طبق تخمین در سال ۲۰۰۶ ۷۸۳٬۷۰۰ نفر یا حدود ٪۲٫۵ است

💡 ۲۸ پاساژ، بازار و مجتمع تجاری مذکور به چیزی در حدود ۲۵۰۰ مغازه تخمین زد.

💡 بس که تخمیر مزاج همت ما وحشت است نام ما چون‌گرد می‌خیزد ز دامان نگین