لغت نامه دهخدا
تب و تاب. [ ت َ ب ُ ] ( ترکیب عطفی، از اتباع ) تف و تاب. تاب و تب. رنج و سوز. سوز و گداز. رجوع به تاب و تب، و تف شود.
تب و تاب. [ ت َ ب ُ ] ( ترکیب عطفی، از اتباع ) تف و تاب. تاب و تب. رنج و سوز. سوز و گداز. رجوع به تاب و تب، و تف شود.
(تَ بُ ) (اِمر. ) سوز و گداز، هیجان.
تف و تاب تاب و تب رنج و سوز سوز و گداز.
سوز و گداز، هیجان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زین گونه که رشک داردم در تب و تاب در وصل، دلم ز یاد هجرست خراب
💡 زیر چتر زر و یک سو زاده سعد لعین عابد نالان ز سوز تب و تاب از یک طرف
💡 آن آیت رحمت که تب و تاب سپند است در مجمرخشم و غضبش تخم ستم را
💡 چون نبض مستقیم ز پرواز مانده ام گردید معتدل تب و تابی که داشتم
💡 ز تاب زلف تو جانم فتاد در تب و تاب هنوز در سر زلف تو تاب میجویم
💡 دلی کو از تب و تاب تمنا آشنا گردد زند بر شعله خود را صورت پروانه پی در پی