بی‌وجه

لغت نامه دهخدا

بی وجه. [ وَج ْه ْ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + وجه عربی ) که وجهی ندارد. که محلی ندارد. بی دلیل: و اگر بر وفق تصور خویش در آن تصرفی نمایند بلاکلام بی وجه و ناصواب افتد. ( تاریخ رشیدی ). رجوع به وجه شود.

فرهنگ فارسی

که وجهی ندارد ٠ که محلی ندارد ٠

فرهنگستان زبان و ادب

{anhedral} [زمین شناسی] ویژگی بلوری که فاقد وجوه بلوری است متـ. بیگانه ریخت xenomorphic, allotriomorphic

ویکی واژه

ویژگی بلوری که فاقد وجوه بلوری است

جمله سازی با بی‌وجه

💡 خلق رابی‌وجه روزی عمر خواهد بود نه وجه روزی از کجا چون بوالحسن محبوس شد

💡 بوی گل گر از چمن بیرون رود بی‌وجه نیست بلبل گم‌گشته را سوی چمن می‌آورد

💡 با غم عشق تو بی‌وجه مرا جان دادن دل نمی‌داد ولی زلف تو روی آورده‌ست

💡 نظر نکردن و از خشم روی تابیدن غضب نمودن و بی‌وجه ناسزا گفتن

💡 دهر را هم مشرب عزلت‌پسند افتاده است نیست بی‌وجهی که دایم دشمن جمعیت است

💡 آشوب رقص و شور و شر و های و هوی او دیوانگیست این همه بی‌وجه حالتی

فوت جاب یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
بلاوجه یعنی چه؟
بلاوجه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز