بیخبر
مترادفها
بیاطلاع، ناآگاه
متضادها
آگاه، مطلع
لغت نامه دهخدا
بی خبر. [ خ َ ب َ ] ( ص مرکب ) بی اطلاع. بی آگاه. ناآگاه. رجوع به خبر شود.، بیخ بر. [ بی ب ُ ] ( نف مرکب ) آنکه از بیخ برد. قطعکننده از بیخ. از بیخ برنده. || ( ن مف مرکب ) از بیخ بریده شده.
- بیخ برکردن؛ از بیخ نزدیک زمین درخت را و نزدیک به تنه شاخ را بریدن. بریدن درختی از بیخ، یعنی از سطح زمین. ( یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ فارسی
بی اطلاع ٠ بی آگاه ٠ نا آگاه ٠، آنکه از بیخ برد ٠ قطع کننده از بیخ ٠ از بیخ برنده ٠
جمله سازی با بیخبر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از کاوکاو آن مژه ام بیخبر هنوز نگرفته خون من به زبان نیشتر هنوز
💡 من میان این و آن نه این نه آن بیخبر از جسم و جان نه این نه آن
💡 فریاد ازان نرگس مستانه که هر گاه رفتم که خبر یابم ازو بیخبرم کرد
💡 بیدل ز ننگ بیخبری بایدمگداخت زیرقدم ندیدم و طاووس پا شدم
💡 شبی ز درد شکم بیخبر بیفتادم چنانک جامه ی جان چاک می زدم ز الم