بچش

لغت نامه دهخدا

بچش. [ ب َ چ َ ] ( اِ ) نرمه و پرهای بینی. || سستی. || رنج. مشقت. ( آنندراج ) ( برهان قاطع ) ( فرهنگ شعوری )( فرهنگ رشیدی ) ( ناظم الاطباء ). و رجوع به بچس شود.

فرهنگ فارسی

نرمه یا پر های بینی یا سستی.

جمله سازی با بچش

💡 ازو پرسیدند که صوفی کیست گفت: صوفی آنست که صوف پوشد بر صفا و بچشاند نفس را طعم جفا و بیندازد دنیا از پس قفا و سلوک کند به طریق مصطفی.

💡 آداب و احکام دین زرتشتی شباهت‌های زیادی با ادیان دیگر به ویژه دین اسلام و دین یهود دارد. ضمن اینکه به دلیل ریشه و پیشینه مشترک ویژگی‌های کمابیش نزدیکی بین این دین و دین هندو نیز بچشم می‌خورد.

💡 حاصل دنیا بچشمم چون درآید، جا کجاست اشک اینجا کاروان در کاروان افتاده است

💡 ندوخت غنچه گل کیسه بر وفای بهار بچشم بسته همه کار و بار عالم دید

💡 او در دو فصل حضورش در این تیم توانست طعم شیرین قهرمانی در لیگ برتر فوتسال زنان ایران را بچشد تا شروعی درخشان را در عرصه فوتسال به مانند فوتبال رقم بزند.

امجق یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز