دلخور
مترادفها
ناراحت، رنجیده، آزرده
متضادها
خشنود، شاد، خوشحال
لغت نامه دهخدا
دلخور. [ دِ خوَرْ / خُرْ ] ( ص مرکب ) ملول. مغموم. محزون.رنجیده. ( ناظم الاطباء ). غمگین. افسرده:
در واقعه دلخور جانکاه برادر
ما را بغلط مرده ای انگاشته باشد.مسیح کاشی ( از آنندراج ).- دلخور بودن؛ گله مند و ناراضی بودن از کسی یا چیزی. ( فرهنگ لغات عامیانه ).
- دلخور شدن از کسی یا از چیزی؛ دل تنگ شدن از آن. رنجیدن از آن. رنجیدن به دل از آن. ناراضی و گله مند شدن. ( فرهنگ لغات عامیانه ).
- دلخور کردن؛ رنجانیدن. افسرده کردن. مایه دلخوری و گله مندی ونارضایی کسی را با رفتاری نامساعد فراهم آوردن. ( فرهنگ لغات عامیانه ).
فرهنگ معین
( ~. خُ ) (ص مر. ) رنجیده، ناراحت.
فرهنگ فارسی
ملول، آزرده ورنجیده، دلخوری، ملالت، رنجیدگی
( صفت ) ۱ - ملول مغموم غمگین. ۲ - رنجیده آزرده.
ویکی واژه
رنجیده، ناراحت.
جمله سازی با دلخور
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 گر دل به پا فتاد صفایی ز دست دوست دلخور مباش چاره ی دیگر نداشتی
💡 روابط بین داشناکیستها و ستارخان بین دوستی و دلخوری در نوسان بود. داشناکسوتیون آشکارا از ستارخان با عنوان قهرمان مقاومت تبریز تمجید میکردند.
💡 دلخوردنی ز مال، به اهل غنا رسد کاهیدنی ز دانه، به سنگ آسیا رسد
💡 در پای ذوالجناح تو نامد ز دست ما خود را فدا کنیم از این باب دلخورم
💡 ناگهان دستی پیدا شد و قصدی پیوست که دل اهل وطن پرطپش و دلخوره شد
💡 از اینکه او در جلسه مهم امروز بدون اطلاع قبلی غایب بود، مدیر شرکت بسیار دلخور شد و تصمیم گرفت در مورد این موضوع با او صحبت کند.
💡 وقتی متوجه شدم که دوست قدیمیام به خاطر حرفهای اشتباه من از من دلخور شده است، تمام شب را با احساس گناه و پشیمانی گذراندم.
💡 او از رفتار بیملاحظه همکار جدیدش در محیط کار به شدت دلخور بود و احساس میکرد که تلاشهای او اصلاً دیده نمیشود و مورد احترام نیست.