لوح

در زبان فارسی به معنای صفحه یا تخته‌ای پهن و صاف است که در دوران باستان برای نگارش، معمولاً از جنس چوب یا استخوان، به کار می‌رفته است. با این حال، در حوزه معارف دینی و فلسفی، این واژه معنایی عمیق‌تر و بنیادین‌تر پیدا می‌کند؛ مرتبه‌ای متعالی است که کلیه حقایق جهان هستی، نظام هستی، و سرنوشت هر موجودی بر آن ثبت و مکتوب شده است. این نقش بنیادی به گونه‌ای است که تمامی آنچه در عالم کائنات رخ می‌دهد، تجلی و تحقق عینی همان چیزی است که در این ساحت قدسی بر لوح نگاشته شده است. وجود تفصیلی و جزئیات هستی از طریق واسطه‌ای به نام «قلم» بر آن جاری می‌گردد، و همین نقش قلم است که باعث افاضه و تحقق حقایق از مقام مجرد به عالم تجلی می‌شود.

حقایقی که بر آن ثبت شده‌اند، مجرد از ماده و در عالم غیب جای دارند و تنها در زمان مقدر و موعود الهی به مرحله ظهور و تحقق می‌رسند. در روایات دینی، فرآیند انتقال این حقایق از لوح تا رسیدن به عالم مادی، سلسله مراتبی دقیق و منظم را نشان می‌دهد که نشان‌دهنده نظام دقیق خلقت است. بنا بر منقولات، قلم آنچه را که حقیقت محض است بر لوح حک می‌کند؛ سپس این حقایق ثبت‌شده را به فرشته‌ای عالی‌رتبه به نام اسرافیل گزارش می‌دهد. اسرافیل نیز این محتوای الهی را به میکائیل منتقل می‌کند و این دریافت نهایی به جبرئیل امانت‌دار سپرده می‌شود. در نهایت، این جبرئیل است که آنچه را از مقام بالاتری دریافت کرده، به پیامبران الهی ابلاغ می‌نماید تا این اسرار به دست انسان‌ها برسد.

روایات متعددی در منابع اسلامی درباره ماهیت و هویت آن وارد شده است که نشان‌دهنده ابعاد گوناگون این مفهوم است. این تنوع در تعابیر، گاه موجب برداشت‌های متفاوت شده است؛ چرا که آن را نمی‌توان صرفاً با مفاهیم مادی محدود ساخت. برخی از روایات، آن را به عنوان نوری عظیم یا حتی به عنوان فرشته‌ای خاص معرفی می‌کنند که وظیفه ثبت و نگهداری مقدرات عالم را بر عهده دارد. این تفاوت در توصیف، به احتمال زیاد ناشی از ناتوانی زبان انسانی در توصیف دقیق و کامل مفاهیم غیرمادی است، و هر تعبیری تنها بخشی از حقیقت متعالی لوح را آشکار می‌سازد که متناسب با درک مخاطبان در زمان صدور آن روایت بوده است.

لغت نامه دهخدا

لوح. [ ل َ ] ( ع اِ ) هوای میان آسمان و زمین. ( منتهی الارب ). میان آسمان و زمین. ( مهذب الاسماء ). || نام آلتی از آلات ساعات. ( مفاتیح العلوم خوارزمی ). || پاتخته چوبی که جولاهه به انگشتان پا محکم میگیرد. ( غیاث ). || تخته. ( بحر الجواهر ) ( ترجمان القرآن ) ( دهار ). || تخته کشتی. ( منتهی الارب ). || تخته شانه، یعنی تخته کتف. تخته شانه مردم. ( مهذب الاسماء ). شانه آدمی و جز آن. ( منتخب اللغات ). || کف. || استخوان پهن. ( بحر الجواهر ). هرچه پهن باشد از استخوان و چوب و تخته. ( منتخب اللغات ). هرچه پهن باشد از استخوان و کتف و تخته و جز آن و بر آن نویسند. ج، الواح. جج، الاویح. ( منتهی الارب ). هر صفحه عریض که از چوب یا استخوان باشد. تخته چوب و جز آن. ( مهذب الاسماء ). تخته مشق اطفال. پلمه. ( برهان ). سلم. ( برهان ):
سایه زلف سیه بر روی کرباس سفید
چون منقش کرده روی لوح کافوری به قار.خاقانی.لوح پیشانیش را ازخط نور
چون ستاره صبح رخشان دیده ام.خاقانی.لوح چل صبح که سی سال ز بر کردم رفت
بهر چل صبح دلستان بخراسان یابم.خاقانی.خوانده اند از لوح دل شرح مناسک بهر آنک
در دل از خط یداﷲ صد دلستان دیده اند.خاقانی.نی نی آزادم از این لوح دودانگ
عقل را طفل دبستان چه کنم.خاقانی.تا لوح جفا درست کردی
سرکیسه عهد سست کردی.خاقانی.زآن پس که چار صحف قناعت نخوانده ای
خود راز لوح بوالطمعی عشرخوان مخواه.خاقانی.سکه قدرش چو بنوشت آسمان
ماه لوح غیب دان می خواندمش.خاقانی.جام می چون لوح طفلان سرخ و زرد
نوبهاری با خزان آمیخته.خاقانی.لوح ازل و ابد فروخوان
بنگر که تو ز این و آن چه باشی.خاقانی.چون قلم تخته زیر تو حلی وار کنم
لوح بالات به یاقوت و درر درگیرم.خاقانی.لوح عبرت که خرد راست به کف برخوانید
مشکل غصه که جان راست ز بر بگشائید.خاقانی.در دبستان روزگار مرا
روز و شب لوح آرزو به بر است.خاقانی.تیغ زبان شکل تو از بر خواند چو آب
ابجد لوح ظفر از خط دست یقین.خاقانی.

فرهنگ معین

(لَ ) [ ع. ] (اِ. ) ۱ - هرچه پهن باشد. ۲ - تختة چوب و جز آن. ج. الواح.

فرهنگ عمید

۱. هر چیز پهن، مانندِ سنگ، چوب، استخوان، یا فلز.
۲. [قدیمی] قطعه ای پهن که در مکتب خانه ها بر آن می نوشتند.
۳. [قدیمی] تختۀ کشتی.
* لوح محفوظ:
۱. در روایات اسلامی، لوحی در آسمان هفتم که احوال و حوادث گذشته و آینده در آن ثبت است.
۲. (فلسفه ) عقل فعال، عقل اول، نفس کلی.
۳. (تصوف ) از مراتب نورالهی که در مرتبه ای از خلق و آفرینش متجلی است.

فرهنگ فارسی

هرچه که پهن باشد، اعم ازسنگ یاچوب یااستخوان
( اسم ) ۱- هر چه پهن باشد از استخوان و کتف و تخته و جز آن که بر آن نویسند جمع: الواح: نیست در لوح دلم جز الف قامت یار چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم. ( حافظ. ۲ ) ۲۱۶- تخت. کشتی. ۳ - تخت. شانه تخت. کتف. ۴- پا تخت. چوبی که جولاهه با انگشتان پا محکم گیرد. ۵- آلتی است از آلات ساعت. ۷- صحیف. نفس که محل ارتسام صور اشیائ است.۸- نفوس سماوی که محل ارتسام صورت کلی. موجودات عالم سفلی است. یا ترکیبات اسمی: لوح اعظم. عقل اول. یا لوح پا ( ی ). دو تخت. کوچک باشد که بافندگان و جولاهگان چون پای راست بریکی افشارند نیمیاز رشته ها پایین رود و چون پای چپ بر دیگری افشارند نیم دیگر پا افشار: به لوح پای و به پا چاه و قرقره وبکره به نایژه به مکوک و به تارو پودثیاب. ( خاقانی. سج. ۵۴ ) یا لوح پاک. تخت. ساده وبی نقش. یا لوح تربت. تخته سنگی که بر آن آیات و ابیات کنند یا نویسند و برفراز قبر نهند و گاه نیز همچنان ساده و بی نقش نهند. یا لوح تعلیم. تخته ای که بر آن حروف کلمات را نویسند و بکودکان تعلیم دهند: تا نیابم در سخن میدان نمی آیم بحرف همچو طوطی لوح تعلیم است همواری مرا. ( صائب لغ. ) یا لوح خاموشی. خاموشی سکوت. یا لوح دو رنگ. ۱- لوحه ای که دارای دو رنگ باشد. ۲- روز و شب. ۳- دنیا باعتبار شب و روز. یا لوح دیوان. لوحی کوچک که بر سر دیوان شاعران و کتب منثور از طلا یا بارنگ سازند. یا لوح ساده. لوحی بی نقش ونگار: گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست ? نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم. ( حافظ.۲۵۱ ) یا لوح طلسم. صفحه ای از مس یا برنج کاغذ و غیره که در آن وجه گشادن طلسم و حقیقت آن کنده یا نوشته و پنهان کرده باشند: ز بس غبار کدورت ز آسمان دیدم بزیر خاک چو لوح طلسم پیچیدم. ( شفیع اثر لغ. ) یا لوح قبر. سنگی که برسر قبر گذارند لوح تربت. یا لوح قدر. لوح نفس ناطق. کلیه است که مرتبت تفصیل لوح قضا است لوح محفوظ. یا لوح قضا. لوح عقل است و آن سابق بر مجردات است. یا لوح محفوظ. نفس کلی. فلکیه است زیرا آنچه در جهان ساری و جاری شود مکتوب وثابت و مرتسم در نفس کلی. فلکیه است بالوازم و حرکات و حالات خود همچنانکه بوسیل. قلم درلوح حسی نقوش حسیه مرتسم میشود از عالم عقل صور معلوم و مضبوط بروجه کلی در نفوس کلی. فلکیه - که قلب عالم اند - مرتسم میگردد و از آن جهت آنرا لوح محفوظ گویند که صور فایض بر آن همواره محفوظ و مصون از تغییر وتبدیل است و بر یک نسق مستمر است. یا لوح محو و اثبات. عبارتست از نفوس منطبع. فلکی که محل ارتسام صور جزئی موجودات عالم است بااشکال و هیات خاص آنها. یا لوح مرقد. لوح قبر لوح تربت. یا لوح مشق. لوح تعلیم. یالوح ناخوانده. ۱- لوح محفوظ.۲- علم لدنی. یا لوح نفوس جزوی سماوی. محل انتقاش کلی. موجوداتی است که در این عالم هست با اشکال و هیات و تصاویر آنها. این لوح را سمائ دنیا ( آسمان جهان ) هم نامیده اند و آن مانند خیال عالم است چنانکه لوح قضا بمثاب. روح عالم است. یا لوح هیولی. عالم اجسام است که قابل و محل صور منفصل مختلف متعاقب است. یا ترکیب فعلی: لوح را از سر گرفتن. ۱- از نو تعلیم گرفتن.۲- کاری را از نو شروع کردن.
نام ناحیتی به سر قسطه آن را وادی اللوح گویند.

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] کلمه «لوح» به معنای صفحه ای است چوبین یا استخوانی پهن شده که در روزگار قدیم بر آن می نوشته اند.
در اصطلاح دینی، مرتبه ای است که حقایق جهان هستی را بر آن نوشته اند. آنچه در متن کائنات روی می دهد، مطابق است با آنچه در لوح نوشته اند. وجود تفصیلی موجودات که بر لوح نوشته آمده اند، به واسطه قلم افاضه می شود. (قلم) حقایق ثبت شده بر لوح، مجرد از ماده اند و در عالم غیب جای دارند، و در زمان مقرر تحقق می یابند. در روایت است که قلم به لوح گزارش می دهد و لوح، هر آنچه را از قلم گرفته است، به اسرافیل می رساند و اسرافیل نیز به میکائیل بازمی دهد و او نیز به جبرئیل. سپس جبرئیل، آنچه را گرفته است، به پیامبران الهی علیه السّلام می رساند. روایات فراوانی درباره لوح در دست است که تعبیرهای آنها مختلف است. از برخی روایات برمی آید که لوح، نور یا فرشته است.
لوح در روایات
در پاره ای روایات آمده است که لوح، چیزی است سفیدتر و درخشنده تر از نقره و یاقوت که بر آن هر آنچه را تا قیامت روی می دهد، نوشته اند. در حدیثی دیگر آمده است که خداوند لوحی از در سفید آفریده است با جلدی از زبرجد سبز که خطوط روی آن از نور است و خداوند روزی سیصد و شصت بار به آن می نگرد و زنده می کند و می میراند و می آفریند و روزی می دهد و عزیز می دارد و خوار می سازد و هر چه می خواهد، می کند. پاره ای از این تعابیر، جنبه تمثیلی دارند تا از گذر تمثیل های مادی، امور معنوی و غیر مادی، به فهم مردم، آسان درآیند.
اقسام لوح
در منابع دینی به دو لوح اشاره شده است:
← لوح محفوظ
...
[ویکی الکتاب] معنی لَوْحٍ: آن صفحهای که برای نوشتن تهیه شده ( از این جهت آن را لوح میخوانند که آن نوشته را ظاهر میسازد، مانند لاح، یلوح که به معنای ظاهر شدن است، مثلا میگویند: لاح البرق یعنی برق ظاهر گردید. )
ریشه کلمه:
لوح (۶ بار)
«لَوْح» (به فتح لام) به معنای صفحه عریضی است که چیزی بر آن می نویسند، و «لُوْح» (به ضم لام) به معنای عطش، و همچنین هوایی است که بین آسمان و زمین قرار دارد. فعلی که از اولی مشتق می شود، به معنای آشکار شدن و درخشیدن است.
لوح در اصل به معنی آشکار شدن است «لاحَ الشَّیْ‏ءُ لَوْحاً: بَدَأَ» آنگاه لوح به هر تخته و صفحه گویند که در آن می‏نویسند خواه از چوب باشد یا غیر آن. صفحه را از آن لوح گویند که معانی در آن به وسیله کتابت آشکار می‏شود چنانکه از مجمع به دست می‏آید، اقرب الموارد این علت را به صورت «قیل» آورده است. به قولی علت آن آشکار شدن خطوط در آن است. نوح را به چیزی که تخته‏ها و مسمارها داشت حمل کردیم منظور کشتی نوح «علیه السلام» و الواح جمع لوح است.. مراد از الواح صفحه‏های تورات است معلوم نیست از چوب بوده یا چرم یا فلز و غیره. به قولی آنها از چوب بودند و از آسمان آمدند به قول از زمرّد بودند به طول ده ذراع، به قولی از زبرجد سبز و یاقوت سرخ، به قولی دو لوح بودند، زجّاج گفته به دو لوح در لغت الواح گفته می‏شود. هیچ یک از این اقوال را اعتباری نیست و از «کَتَبْنا» می‏شود فهمید که الواح از آسمان نازل شده‏اند. واللَّه العالم. *. تلویح به معنی تغییر است «لَوَّحَهُ الْحَرُّ: غَیَّرَهُ» بَشَر جمع بشره است به معنی پوست بدن است یعنی چه میدانی سقر چیست؟ نه می‏گذارد و نه دست می‏کشد تغییر دهنده پوستهای بدن است. لوح محفوظ. لوح محفوظ که ظرف قرآن است عبارت اخرای کتاب مکنون و امّ الکتاب است که در «اُمّ» ذیل آیه. درباره آن صحبت کرده‏ایم.

ویکی واژه

هرچه پهن باشد، تخته، چوب، و جز آن. جمع الواح. معمولا به صورت مشبه‌به دل، ضمیر، خاطر، حافظه، سینه، بصر.

جمله سازی با لوح

💡 لوح ما از قلم دوست نه آن نقش گرفت کآب بر وی گذرد محو کند آثارش

💡 اشباح نام یک فیلم ایرانی به کارگردانی رضا میرلوحی و محصول سال ۱۳۶۰ می‌باشد.

💡 این آب روی بس که سرشک ندامتم خواهد ز لوح چهره غبار گناه برد