دموی

لغت نامه دهخدا

دموی. [ دَ م َ وی ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به دم به معنی خون باشد. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( غیاث ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به دم شود.
دموی. [ دَ م َ وی ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به دم. خونی: اسهال دموی. ( یادداشت مؤلف ). خونین و پرخون. ( ناظم الاطباء ): و نیز از بیماری دموی و صفرایی به ماءالشعیر ایمنی بود و اطباءعراق وی را ماء مبارک خوانند. ( نوروزنامه ). || آنکه خون زیاد به تن دارد. ( یادداشت مؤلف ).
- مزاج دموی؛ مزاجی که خون بر آن غالب بود. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ معین

(دَمَ ) [ ع. ] (ص نسب. ) منسوب به دم، خونی.

فرهنگ عمید

پُرخون.

فرهنگ فارسی

منسوب به دم، خونی، پرخون
( اسم ) ( صفت ) منسوب بدم. خونی مزاج دموی.

ویکی واژه

منسوب به دم، خونی.

جمله سازی با دموی

💡 الکساندر در سال ۱۹۵۸، بر اثر حملهٔ قلبی در دموین، ایالت آیووا از دنیا رفت.

💡 رسد به رستم اگر در رحم صلابت او سفیدموی برون آید از رحم چون زال

💡 دلم پیوسته می موید به بختم فتنه می جوید به یادموی مشکینت زهجر چشم فتانت

💡 در تاریخ ۴ بهمن (یک روز پس از اعلام انتشار آلبوم)، محسن چاوشی با پستی جدید که یک دمو از آهنگی به نام «قوم به حج رفته» با شعری از «مولانا» بود توجه مردم و هوادارانش را به خود جلب کرد. پس از گذشت چند روز مشخص شد که آن دمو، دموی یکی از آهنگ‌های موجود در داخل آلبوم «قمارباز» است.

💡 چُنان که: شیر، کُنَد خوابِ طفل را، شیرین فزود، غفلتِ من، از سفیدمویی‌ها

💡 آخر عمر بر رخم داغ جفا کشیده‌ای پیر سفیدموی را نامه‌سیاه کرده‌ای