گشاده

«گشاده» در زبان فارسی واژه‌ای است که به معنای باز، وسیع و دارای فضای فراخ به کار می‌رود. این واژه در توصیف اشیا می‌تواند به معنای چیزی باشد که بسته یا تنگ نیست و حالت باز و گسترده دارد. در کاربرد توصیفی برای انسان، این کلمه معمولاً به ویژگی‌هایی مانند روی باز، خوش‌برخوردی و مهربانی اشاره می‌کند. وقتی گفته می‌شود فردی گشاده‌رو است، منظور شخصی است که با دیگران با احترام، لبخند و پذیرش رفتار می‌کند. در معنای اجتماعی، می‌تواند نشان‌دهنده ذهن باز و پذیرش دیدگاه‌های مختلف بدون تعصب باشد. این واژه در متون ادبی نیز برای بیان وسعت دل، سعه صدر و روحیه بردبارانه به کار می‌رود. از نظر معنایی، گشاده در برابر واژه‌هایی مانند تنگ، بسته یا محدود قرار می‌گیرد و مفهوم وسعت را تقویت می‌کند. در برخی کاربردها، گشاده به معنای بخشنده بودن و نداشتن سخت‌گیری در رفتار و قضاوت نیز استفاده می‌شود. این واژه بار مثبت دارد و معمولاً برای توصیف ویژگی‌های مطلوب انسانی و اخلاقی به کار می‌رود. در مجموع، این واژه مفهومی چندبعدی است که هم به حالت فیزیکی و هم به ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری انسان اشاره دارد.

لغت نامه دهخدا

گشاده. [ گ ُ دَ / دِ ] ( ن مف ) باز. مقابل بسته. مفتوح: هرج الباب؛ گشاده گذاشت در را. ( منتهی الارب ):
گشاده در هر دو آزاده وار
میان کوی کندوری افکنده خوار.ابوشکور.چو خسرو [ پرویز ] گشاده در باغ دید
همه چشمه باغ پرماغ دید.فردوسی.سرایش را دری بینی گشاده
بدر بر چاکران را شهد و شکر.فرخی.بر آخورش استوار بیند چنانکه گشاده نتواند شد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 98 ). اگر وقت سرما باشد جای گشاده نشیند تا با هوای صحرای خوی کرده شود. ( ذخیره خوارزمشاهی ). نظر در قعر چاه افکند [ مرد ] اژدهایی سهمناک دید دهان گشاده. ( کلیله و دمنه ). || جاری. روان:
بجای سرکه و حلوای دهر خون خور از آن
که خون گشاده چو سرکه ست و بسته چون حلوا.مجیر بیلقانی. || شاد. بشاش. خندان. خوش:
چون قدر تو عالی و چو روی تو گشاده
چون عهد تو نیکو و چو حلم تو رزین است.منوچهری.جستم از نامه های نغزنورد
آنچه دل را گشاده تاند کرد.نظامی.روی گشاده ای صنم طاقت خلق میبری
چون پس پرده میروی پرده خلق میدری.سعدی ( طیبات ). || آزاد. رها مقابل مقید. مقابل بند نهاده: اکنون چون کار بر این جایگاه رسید و به قلعه کوه تیز میباشد گشاده... صواب آن است که عزیزاً و مکرماً بدان قلعت مقیم میباشند. ( تاریخ بیهقی ). سخت ترسانیدش و گفت کنیزک تدبیر کار خود بساز تا گشاده ای. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 231 ). || روشن. واضح. علنی:
بگویم گشاده چو پاسخ دهید
به پاسخ مرا روز فرخ نهید.فردوسی.سوی استادم بر خط خویش مسطوره نبشته بود و سخن گشاده بگفته. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 549 ). || فصدشده ( رگ ). بریده. بازکرده:
رگ گشاده جانم به دست مهر که بندد
که از خواص به دوران نه دوست ماند نه خویشم.خاقانی.- آب گشاده؛ آب روان. آب جاری:
صهبا گشاده آبی و زر بسته آتشی است
من آب و آتش از زر و صهبا برآورم.خاقانی.- || شربت یا مربی.
- || می. باده:
زر به بهای می چو سیم مکن گم
آتش بسته مده به آب گشاده.خاقانی.- چهره گشاده؛ آنکه صورتش مکشوف باشد.
- || آرایش شده. زیبائی یافته. زیباشده: سپر ماه چهره گشاده قلم قدرت اوست. ( سندبادنامه ص 2 ).

فرهنگ معین

دست ( ~. دَ ) (ص مر. ) بخشنده، جوانمرد.
(گُ دِ ) (ص مف. ) ۱ - باز شده، مفتوح. ۲ - فتح شده. ۳ - جاری کرده، روان ساخته. ۴ - شاد کرده.

فرهنگ عمید

۱. باز.
۲. فراخ.
۳. [قدیمی] آشکار و بی پرده.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - مفتوح باز شده مقابل بسته مسدود: بعضی از جانوران که پرک چشم ندارند چشمهای ایشان همیشه گشاده بود. ۲ - رها شده: بر آخورش استوار ببند چنانکه گشاده نتواند شد. ۳ - جاری کرده روان ساخته. ۴ - تصرف کرده فتح کرده. ۵ - شاد کرده. ۶ - جدا کرده منفصل: دو دست بر خاک زند انگشتها از یکدیگر گشاده و باطن انگشتهائ چپ بر پشت انگشتان راست. ۷ - حل کرده. ۸ - روان کرده ( شکم و مانند آن ). ۹ - زایل کرده رفع کرده. ۱٠ - بهم زده. ۱۱ - آشکار کرده. ۱۲ - راست شده درست شده. ۱۳ - حاصل شده نتیجه داده. ۱۴ - قطع رابطه کرده. ۱۵ - منجلی پس از کسوف و خسوف.

ویکی واژه

بخشنده، جوانمرد.
باز شده، مفتوح.
فتح شده.
جاری کرده، روان ساخته.
شاد کرده.

جمله سازی با گشاده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چون گشاده شد دری حیران شود مرغ اومید و طمع پران شود

💡 صائب رخ گشاده بود مشرق امید کوته مساز دست ز دامان صبحگاه

💡 گردد بیمن همت این قطب اولیا یکسر گشاده چون ره صدق و صفا گشود

💡 در پای غمش چه دیدی ای جان کاین دست گشاده در دعایی

بنگر یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز