معنی واژه کشیدن در زبان فارسی میتواند بسته به موقعیت و سیاق جمله معانی مختلفی داشته باشد. به طور کلی، این واژه به مفهوم بردن یا به سمت خود آوردن، همچنین به معنای امتداد دادن یا تحمل کردن استفاده میشود. این اصطلاح میتواند در زمینههای مختلف به کار رود و هر بار با توجه به بافت جمله، بار معنایی خاصی پیدا کند. به عنوان مثال، در مورد نقاشی، کشیدن به معنای کشیدن خطوط و ایجاد تصویر است، در حالی که در زمینهای دیگر ممکن است به معنای تحمل بار یا فشار باشد. در مجموع، درک درست معنای کشیدن نیازمند توجه به متن و شرایطی است که در آن به کار رفته است.
کشیدن
لغت نامه دهخدا
که گستهم و بندوی را کرده بند
بزندان کشیدند ناسودمند.فردوسی.جزین هر که بودند خویشان اوی
بزندان کشیدند با گفتگوی.فردوسی.ز گستردنیها و از بیش و کم
ز پوشیدنیها و گنج و درم
زتیغ و سلاح و ز تاج و ز تخت
بر ایران کشیدند و بربست رخت.فردوسی.لشکر کشید گرد جهان و به تیغ تیز
بگرفت از این کران جهان تا بدان کران.فرخی.نه بنالید از ایشان کس نه کس بتپید
باز آمد همگان را سوی چرخشت کشید.منوچهری.بضاعات که از اقصای مغرب می آرند به نزدیک ایشان می کشند. ( جهانگشای جوینی ). || تحشیدلشکر؛ آماده کردن لشکر و سوق دادن آن. سوق دادن لشکر. راندن لشکر:
به طوس و به گودرز فرمود شاه
کشیدن سپه سرنهادن به راه.فردوسی.هرآن پادشا کو کشیدی به جنگ
چو رفتی سپاهش بر کرم تنگ.فردوسی.از این روی تا مرو لشکر کشید
شد از گرد لشکر زمین ناپدید.فردوسی.من او را کشیدم به توران زمین
پراگندم اندر جهان تخم کین.فردوسی.بپرسید هر چیز و دریا بدید
وزان روی لشکر به مغرب کشید.فردوسی.سپه کشید چه از تازی و چه از بلغار
چه از برانه چه از اوزگندو از فاراب.عنصری.امیر بتافت و سوی ناحیت وی لشکر کشید. ( تاریخ بیهقی ). در روزگار مبارک این پادشاه لشکرها کشید. ( تاریخ بیهقی ).
دگر دادشان از هر امید بهر
وزانجا کشیدندلشکر بشهر.اسدی.کشیدند نزدیک دشمن سپاه
رسیدند هریک به یک روزه را.اسدی.زمرز بیابان چو برتر کشید
سپه را سوی شهر ساحر کشید.اسدی.پس برفتند و روی به حرب جالوت نهادند و داود در آنوقت که لشکر می کشیدبا گوسفندان بود. ( قصص الانبیاء ).
هرکجا شاه جهان لشکر کشد بر خصم ملک
نصرت و تأیید باشد همعنان و همرکاب.سوزنی.دگر آنکه برقصد چندین گروه
سپه چون کشم در بیابان و کوه.
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
۲. چیزی یا کسی را با فشار و زور به طرفی بردن: طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف / گر بکشم زهی طرب ور بکُشد زهی شرف (حافظ: ۵۹۶ ).
۳. خارج کردن غذا از دیگ یا دیس و گذاشتن آن در بشقاب: برایم زرشک پلو کشید.
۴. خالی کردن، تهی کردن.
۵. جذب کردن به ویژه جذب مایعات.
۶. بیرون آوردن اسلحه، شمشیر، کارد، و مانند آن به قصد حمله یا تهدید: به روی هم شمشیر کشیدند.
۷. پوشاندن با پارچه، پرده، و مانند آن: بفرمود تا دیبه خسروان / کشیدند بر روی پور جوان (فردوسی۲: ۱/۵۳۶ ).
۸. کنار زدن: صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست / فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید؟ (حافظ: ۴۶۴ ).
۹. کش دادن، دراز کردن.
۱۰. مادۀ چیزی را استخراج کردن.
۱۱. دود کردن: سیگار کشید.
۱۲. سنجیدن، وزن کردن.
۱۳. نقاشی کردن، ترسیم کردن.
۱۴. [مجاز] تحمل کردن.
۱۵. گذراندن نخ، سیخ، و مانند آن از چیزی: مرواریدها را به رشته کشید.
۱۶. (مصدر لازم ) درآوردن، کندن: دندانش را کشید.
۱۷. گسترده شدن، امتداد یافتن.
۱۸. به طول انجامیدن، طول کشیدن.
۱۹. میل داشتن: دل ضعیفم از آن می کشد به طرف چمن / که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد (حافظ: ۲۶۶ ).
۲۰. منجر شدن، انجامیدن، رسیدن: به سام نریمان کشیدش نژاد / بسی داشتی رزم رستم به یاد (فردوسی۲: ۳/۱۷۲۷ ).
۲۱. [قدیمی] سوق دادن، راندن: تهمتن سپه را به هامون کشید/ سپهبد سوی کوه بیرون کشید (فردوسی۲: ۴/۲۷۳ ).
۲۲. [قدیمی] بالا بردن، افراختن: هر که را خوابگه آخر نه که مشتی خاک است / گو چه حاجت که بر افلاک کشی ایوان را (حافظ: ۳۴ حاشیه ).
۲۳. (مصدر لازم ) [قدیمی، مجاز] آشامیدن، نوشیدن: تو را گاه بزم است و آوای رود / کشیدن می و پهلوانی سرود (فردوسی۲: ۱/۳۰۱ ).
۲۴. [قدیمی] رفتن، روان شدن، حرکت کردن: ز ره سوی ایوان کشیدند شاد / همه رنج ها پهلوان کرد یاد (اسدی: ۱۹۲ ).
فرهنگ فارسی
فرهنگستان زبان و ادب
ویکی واژه
trascinare
امتداد د ادن.
به سوی خود آوردن.
بردن، حمل کردن.
تحمُل کردن، رنج بردن.
منجر شدن.
جذب کردن.
وزن کردن.
نقاشی کردن.
نوشیدن.
بیرون آوردن.
تدخین کردن، دود کردن.
تقدیم کردن.
گستردن.
حرکت کردن، رفتن، درکشیدن.
سیگار کشیدن
جمله سازی با کشیدن
کشیدند بر دامن کوهسار سراپرده و خیمه زرنگار
سپاه دو لشکر کشیدند صف همه جنگ را بر لب آورده کف
همه صف کشیدند بهر نبرد بدان تا ز ایران برآرند گرد